کوچ
کوچ
خانه ام را دوست دارم اما به خانه ای ديگر کوچ می کنم...چه اهميت دارد ، هر کجا باشم آسمان مال من است !
پ.ن: دوستانی که تمايل دارند لينک گل شب بو در فصلی ديگر رادر وبلاگ هايشان اصلاح کنند.
کاش
کاش می فهميديم کشتن کنجشک ها کرکس ها را ادب نمی کند ، شايد ديگر برای تفريح پسرکان تير و کمان نمی ساختيم.
کاش می فهميديم بادبادک وقتی می تواند بالا رود که با باد مخالف روبرو شود ، شايد ديگر بر روزگار ناسازگار لعنت نمی فرستاديم.
کاش می فهميديم ...که چيز زيادی نمی فهميم !
خوبه؟
خيالت راحت شد...؟؟؟؟؟ مطالب من رو پاک کردی راحت شدی...؟؟؟؟؟
عقوبت
ميوه بر شاخه شدم
سنگ پاره در کف کودک.
طلسم معجزتی
مگر پناه دهد از گزند خويشتن ام
چنين که
دست تطاول به خود گشاده
من ام !
...چنان کن که مجالی اندکک را در خور است ،
که تبر دار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست.
يلدا
...شب يلدا هم بهانهی نوشتن نشد...تلنگری به فراموشی می زنم !
...
نمي دونم هوا مه آلود بود يا مثل هميشه تهران كثيف بود...اما هميشه با خودم فكر مي كنم ترافيك شب هاي تهران با همه دود و دمش ديدنيه ! همه شهر تو چراغ هاي سفيد و قرمز ماشين ها كه لحظه به لحظه ترمز مي گيرن ، بوق هاي گاه و بي گاهشون و صداي موتورها كه مثل هميشه ويراژ مي دن گم مي شه...
تو..هيچ
...عادت کرده ايم فقط کهنگی را پس انداز کنيم...عادت کرده ايم شما را به« تو » و « تو » به هيچ بدل کنيم . گويی اين روزها که چيزی از اول دنيا نگذشته و چيزی به انتهای آن نمانده...ما تنها و تنها تلقين کنندگان صميميت هستيم.
مرگ
امشب به اين فکر می کنم که ما به آن خاطر وجود داريم که چيزی از جهان کم کنيم ، کمی از گياهان ، آب ، هوا و زندگی ...تا مرگ را بسازيم و آن را به جهان اضافه کنيم .
ناتمام و ساده
از کنار يکديگر رد می شويم و تنها چيزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،خاطره ايست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...می وزد.شايد به همين دليل ساده است که از خودم چيزی برای گفتن...پنهان کردن...يا از دست دادن ندارم.
مانند دانه برفی که فقط يک بار درست در برابر چشمانت ،از بالا ،از ميان هزاران دانه برف آرام فرود می آيد و در انبوه سپيدی برف پوش زمين جايی ، می نشيند و گم می شود و تو ديگر آن را نخواهی يافت ، نخواهی ديد...همچون رهگذری که فقط يک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پايان دنيا ،ديگر او را نمی بينی و نخواهی دانست که او که بود.من هم يکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو !
همه ما از کنار يکديگر رد می شويم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دير و...گاهی ناتمام.
ناتمام از کنارم رد شويد و سنگ ها را از راهم جمع کنيد تا به سادگی از کنارتان رد شوم.
فکر می کنيم
ما هميشه در « فکر کردن» زندگی می کنيم.
اما من...يک جای اين همه فکر کردن اشتباه آمده ام...راست گفت :
از همان اول راه هم انگار قرار نبود ، هيچ خانه ای به کفش هايم عادت کند !
تحمل کن
رو به آسمان چشم می بندم و خود را از هراس اين همه پاييدن که پايم را کجای فکر و ذهن اين همه آدم بی راه و بی دليل می گذارم ، رها می کنم.
باران...باران بر من می نشيند ، آرام...آرام و من چون دانه ای گمشده ميان اين همه خاشاک حرف و خانه های بلند ، سبز می شوم.
چشم باز می کنم ، تکه خاک زير پاهايم خشک است و تشنه باران و نگاه تو به من ! به احترام اين همه سادگی ، طراوت و خيسی ،اندکی تحمل کن و از من نخواه پا بر قطره های خفته بر خاک بگذارم.تحمل کن ،وقتی قطره ها بيدار شدند به تکه خاک زير پايم آب می دهم.
فراموشی ساده
از هر چه حرف هميشگی ، از کنار هر چه پنجره لبريز از عادت بی مکث ، از روبروی تمام نقاب های پر تملق ، از کنار هر چه تکرار هميشه...بادها مرا به آخرين حرف می برند.
بی هر ايمانی و بی هر اميدی چهره به باد می دهم و از قبيله بی چتر شما می روم ؛ می دانم که جاده ها هميشه بر می گردند اما وقتی دوباره از جاده های هميشه رفتن و باز آمدن به سوی شهر بی ديوار و آسمانتان بازگشتم ،ديگر برای من نقاب بر چشمان نامهربانتان نزنيد و از تکرار هميشه ناتمام دوستت دارم ها و دلتنگت بودن ها نگوييد ! من کتاب دل و چشمان شما را از برم...آسمان و ريسمان برای شما...من تنها يک فراموشی ساده می خواهم.
وقت هايی که ندارم...
آهسته از متن تاریکی ها می گذرم و پشت همان هزار پیچ همیشگی برای آسمان شمعی روشن می کنم و به جای همه شمع ها از پروانه های سوخته ، عذر می خواهم.بغض را می گذارم بماند دیر برود اما حرف را به باد می سپارم ؛ حرف من ، چون کاغذ مچاله ای در باد می دود و من در نمی دانم کجای این بی کجایی پر شتاب تنها میهمان نگاه شمع و ماه نا تمام ، سهم پرندگان را از آسمان شب کنار می گذارم. وقت هایی که ندارم ، دست های بی روز و بی سرنوشتم را از این همه طلاطم روبرو ، رها می کنم تا دورترین جاده های بی شب و بی تمام ماه را بیدار کنم.
سکوت
چاپلين از گريه ها گفت...ما خنديديم !
تارکوفسکی از پليدی و زشتی ها گفت...ما زيبا ديديم !
پيکاسو از حقيقت گفت...ما دروغش پنداشتيم !
پيامبران از زمين و زندگی در زمين گفتند...ما سخنانشان را در آسمان ها جستجو کرديم !
حرف زدن تو بهانه ای بود برای برای حرف های من و حرف های من بهانه برای سکوت تو !
