به تو می رسم

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم

با صدای خیس بارون تو رو آواز کنم

از تماشای قناری به تو پرواز کنم...

به تو من می رسم از این شب نیلوفری

به تو می رسم من از این راه خاکستری

به تو که خاطره هامو به همیشه می بری...

به تو پل می زنم از بهانه هام و از همه شبانه ها م و می رسم به تو دوباره...

از گل و شعر و ستاره می رسم به تو دوباره...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳


مه را حصارم کن

اين روزها برای دمی آسوده نفس کشيدن بايد مه را گرداگردت انگار کنی . چرا که در مه هيچ چيز به وضوح کامل نخواهد رسيد و به محض آن که آشکارا ببينيم ٬ آن چيز از کنار ما گذشته يا ما از کنارش رد خواهيم شد...در مه همه چيز ناگهان از ناکجا می آيد و خيس و براق و لطيف تنها برای لحظه ای می ماند و می رود...در مه هر چيز زشتی قدری زيبا و تحمل پذير خواهد شد...در مه هميشه صفحه چشم و روح و ذهن ٬ سپيد يکدست است و نرم و تازه ! از مه به بلور شفاف واقعيت نمی توان رسيد اما بهتر...که هيچ چيز ماندگار نيست ! حتی واقعيت !

ديگر نمی خواهم به هيچ چيز عادت کنم...حتی به باور هايم...حتی به مه..حتی به عشق ! هر چند عشق ٬ قطار مسافر بری نيست تا تو اگر کمی دير رسيدی ٬ قطار رفته باشد و تو مانده باشی...با چمدان های سنگين ٬ با تاسف ٬ با قطره های اشک در چشمان حسرت نشسته ات...! اما اين جا فرصتی برای عشق نيست ! فرصتی حتی برای زندگی ! اين جا هر نفس غنيمتی است که شايد لحظه ای بعد به تاراج برود ٬ مثل روياهايت ٬ مهربانی ات ٬ آرزوهايت و عشقت...هر چند رويا و مهربانی و عشق ٬ تن به فراموشی نمی سپارند ٬ مگر يک بار ٬ برای هميشه !

نه مه...نه عشق...نه عادت ! اينجا تنها شاليزار را نمی توان انکار کرد و دشتی پر از مه را !

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳


درخت زمستانی

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی ،

هر چه برگم بود و بارم بود ؛

هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود ؛

هر چه یاد و یادگارم بود ؛

ریخته ست .

چون درختی در زمستانم .

بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود .

چون درختی اندر اقصای زمستانم .

ریخته دیریست ،

هر چه بودم یاد و بودم برگ :

یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله بیمار لرزیدن .

برگ چونان صخره کری نلرزیدن .

یاد رنج از دست های منتظر بردن ؛

برگ از اشک . نگاه و ناله آزردن .

ای بهار همچنان تا جاودان در راه !

همچنان تا جاودان بر شهر ها و روستا های دگر بگذر .

هرگز و هرگز ،

بر بیابان غریب من ،

منگر و منگر .

سایه نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ، خوش تر .

بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو ،

تکمه سبزی بروید باز بر پیراهن خشک و کبود من .

همچنان بگذار و بگذر...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳


باغ بی برگی

می نويسم اما اين نوشتن برای دل غمگين و غبار آلودم نيست...اين نوشته برای اويی است که بايد بداند هنوز و هميشه می توان به فردا دل بست...می توان جور ديگر زيست حتی اگر بنا باشد بی عشق بزيی !

پشت پرچين های دوردست باغ بی برگی نشسته بودم و چشم به قاب خاکستری پر از شاخه های خشک و سرما زده زمستان دوخته بودم...تصويری از آن غروب دلگير دوازدهمين روز زمستان که با به ياد آوردنش در آن عصر غريب و باران خورده ميان باد های وحشی شهری در غربت ٬ در ذهن و روحم ماندگار شد و هنوز قاب چشمان بسته و بازم هست! که ديدم بال جم کرده ای و بر زمين نشسته ای با اندوهی خيس در چشمانت که آيينه تمام وجودت است...اين تنها می توانم برايت بنويسم !

راحله من ! هميشه به خاطر بسپار حقيقت تغيير نمی کند و آنچه تغيير می کند حقيقت نيست ...مثل غصه ها و حتی لبخند ها... مثل کينه ها و عشق ها...تنها چيزی که به نظر می رسد در اين دنيا حقيقت دارد ٬ تغيير است!!!

اما راحله من ! بغض نکن ٬ به بال هايت تنها اندکی استراحت بده تا باز پرواز کنی .تو برای ايستادن آفريده نشدی ...انسان همواره در تغيير است...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳