دير بی ديوار
عصر روشن زمستان بود و من پشت به شیشه های قدی رو به حیاط محو آسمان آبی و حیاط سرما زده اما زنده به حرکت آرام گنجشگ ها نگاه می کردم که چون برگ های رنگ به رنگ پاییزی از شاخه آرام بر روی خاک می نشستند و بر می خواستند . حیاط غرق در زمستان دوست داشتنی بود و من غرق هوای تازه زنده بودن و زندگی کردن. چشم از آسمان که برداشتم عکس ویرانه های بم هجوم آوردند و چشمانم قاب تلخی مرگ بی صدا و خفته در خاک شد.انگشت بر هر گوشه ای که می گذاشتم ده ها هزار نفر زیر انگشتانم جان سپرده بودند و ده ها هزار نفر بر خاک عزای عزیزی نشسته بودندو ده ها هزار نفر گیج و مات حتی درد را حس نمی کردند و ده ها هزار نفر...روی عکس چند انگشت می شد گذاشت؟ قاب تلخ را شکستم و از شیشه رو به حیاط که نفس نفس می زد فاصله گرفتم .به راه افتادم... بر سنگفرش خیابان، تنها خاک همیشه آشنا با قدم هایم بود و هزار گام رفته و نرفته که تنها از رد آنها بویی مانده بود و دیگر هیچ ! خورشید بی تاب اما کم جان دامن کشیده بود و از تمام درخشانی اش ، تنها رنگی دور بر گوشه آسمان نقش بسته بود ؛ من اما با چشمانی به رنگ آفتاب نشینان در بی زمانی پیوند روز و شب خیره به راهی بودم که رهگذران از آن با باد به استقبالم می شتافتند و بدون هیچ مکثی چون بیگانگان از کنارم می گذشتند . ذهن من اما در شتاب و گذر چشم های نا آشنا و سفر همیشگی خورشید نبود ، ذهن من در انتظاری گنگ اما شفاف ، در فرسایشی شیرین ، پر از هیاهوی چرایی و کجایی غلت می خورد...آرام...مواج...لرزان. گویی در زیر و رو شدن های پی در پی در آن دریای بیکران ، تازه تازه به خود می رسیدم و از خود دور می شدم. از غلت خوردن وا ماندم و گوشه ای نشستم تا خستگی از تن به در کنم ، آن گاه بود که مثل تمام لحظه های ناگهان ، باز خیال لطیفی چون مه بر تن گرم از تقلایم نشست و خنک چشم بستم ! گنجشک ها بر شاخسار تک درخت حیاط ، سر در پر کرده بودند و قاب تلخ و بی صدا ، پشت خیال لطیفی پناه گرفته بود و ذهن در سیال خود ، دست از فرسوده شدن برداشته بود . من در دیری بی دیوار نشستم تا در سکوت به عبادت تو بنشینم!
