ما برای تنهايی خدا
در اين شب ها که حتی آسمان بی رنگ است و ستاره ای سو سو نمی زند بيا تا من و تو آسمانی پر ستاره باشيم ، درخشان و آبی .
اين روزها که دنيا کويری خشک است با هزار سراب عشق و صداقت و وفا ، بيا تا من و تو واحه ای باشيم برای تمام مسافران گم کرده راه ، واحه ای سبز با سايه هايی خنک .
اين جا ميان اين همه دلتنگی و بغض پنهان شده در گيسوی پريشان روزگار ، بيا تا چشمان من و تو بی دريغ و بی هراس ببارد تا کسی زير بغض آسمان چتر باز نکند...بگذار به همه بگوييم از خيس شدن نگريز که نه گريزی هست و نه گزيری .
اين لحظه ها که همه در انتظار گرفتن نشسته اند و چشم به دست های ديگری دوخته اند ، بيا من و تو لذت بخشيدن را تنهايی ببريم و تنها دو دست بخشنده باشيم و باور کنيم بخشندگی هنر و نعمتی است که هر کسی را لياقت داشتنش نيست.
دلتنگ نباش که هميشه چيزی از دست می رود يا بخشيده می شود...بخواه سفره مهربانی ات آنقدر گشاده باشدکه دنيايی از گنجشک های لرزان از سرمای زمستان و هلاک از گرمای سوزان را حياتی دوباره دهی!
بيا قلب ديگران را به خودشان ببخشيم و چشمان خشکشان را به آيينه ها . شايد که ما آمده ايم تا خدا تنها نباشد...
...مال تو!
اين شعر که خوانندش احسان خواجه اميری هست رو برای کسی می نويسم که از وقتی شناختمش هميشه همه جا و در هر شرايطی همراهم بوده و من قشنگی و صبوری خيلی از روزهای سردم رو مديون بودن اون هستم:
هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هر چی که خاطره داری، مال من
اون روزهای عاشقونه، مال تو
اين شب های بيقراری، مال من
منم و حسرت با تو، ما شدن
تويی و بدون من، رها شدن
آخر غربت دنياست، مگه نه؟!
اول دو راهی، آشنا شدن...
تو نگاه آخر تو، آسمون خونه نشين بود
دلت رو شکسته بودن، همه قصه همين بود.
می تونستم با تو باشم، مثل سايه، مثل رويا
اما بيدارم و بی تو ، مثل تو ، تنهای تنها...
پست بودن هم سخته !
هیچ وقت فکر نمی کردم پست بودن این همه سخت باشد. روزی که از سعی کردن برای خوب بودن ، دلم شکست ، با خود گفتم ؛ اینک که میان این مردم به خواب رفته ، نمی توان رویا دید ، اینک که این جا از خوب بودن نه تنها آنچه می خواهی به دست نمی آید بلکه همان که داری نیز از دست می دهی ، اینک که مردم این شهر عادت به فراموشی کرده اند و تنها می توانند دایره محدود دنیای خود را ببینند...اگر نمی توانم با خوب بودن چیزی راتغییر دهم پس ، پست ترین می شوم! با خود عهد بستم " پست ترین " مردم شهری شوم که تمام صداقت و صمیمیت و احساس ناب و خالصم را از من گرفت و در عوض به من تنها تلخی داد با کوله باری از تجربه که هیچ کدامشان هم ارزش آن چه از دست رفت را نبود.
اما حالا می بینم ؛ برای پست بودن هم عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی !
دیگر اگر از حال من بپرسی یا از آرزوهایم ، اعتراف می کنم که " نمی دانم ".حقیقت آن است که اعتراف کردن به " نمی دانم " ساده تر از گفتن " می دانم " است چرا که وقتی به زبان بیاورم " می دانم " تازه همه چیز آغاز می شود...باید بگویم چه می دانم ، چه می بینم ، چه می شنوم . چه سخت است زندگی کردن ! چه سخت است آدم بودن و آدم ماندن ! و چه سخت تر است پست شدن و شست ماندن !
