ساده بگويم

ساده بگویم دلتنگم و خسته . ساعت هاست می نویسم و می نویسم و در فاصله هر کلمه، هزار حرف ناگفته می ماند...پس سطر دیگر آغاز می کنم تا ناگفته ها با سیل واژه ها جاری شود ! اما بی فایده است...باز در هر فاصله گوشه ای از دلم زیر خاک می ماند و باز سطری دیگر ...و باز...

ساده بگویم از شما دلم گرفته است...مگر می توان عطر یاس را انکار کرد ، وقتی ظلمت بر باغ سایه افکنده؟ یا فانوس های شوخ ستاره را ، وقتی که تار و پود مه پیراهن آسمان شده؟ یا ترنم و لطافت باران را ، وقتی که خورشید بی دریغ می تابد؟

پس بگویید چرا وجودم را ، وقتی نمی آیم...عشقم را ، وقتی نمی گویم...دلتنگیم را ، وقتی نمی نویسم...غصه ام را ، وقتی فریادنمی کنم...و تنهایی ام را ، وقتی آوار نمی کنم...انکار می کنید؟

ساده بگویم ؛ باید اشک ریخت ، باید گفت ، باید آمد ، باید نوشت ، باید فریاد زد ، باید چون آوار ریخت ! ورنه هیچ قلبی ، نه عاشقی را باور می کند و نه دلتنگی و تنهایی را. می دانم مرا انکار می کنید...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳


کوچه و نامه

تنهايی ام هميشه پر هياهو بوده و آسمانم هميشه پر از بادکنک های رنگی و من چون نامه هايی که از غربت می آيند، از تمام جاده های انگار ناتمام دنيا می گذرم و هميشه دير به مقصد می رسم؛ اما گناه دير رسيدن از نامه ها نيست!...تو که خوب می دانی، راه دراز است و پر پيچ، شايد هم نگارنده بی مهر...خرده از نامه خسته از به دوش کشيدن سطرهای نوشته و نانوشته در اين راه ناهموار مگير.نامه را بخوان!

چشمانم هميشه پر موج بوده و هوايم هميشه پر از گندم و من چون کوچه های خلوت مانده در نيمه شب، جايی از گم شدن های اين شهر به خواب رفته در بی کجايی پر شتاب عابران نيامده ، رو به رفتن های ناپيدا ، هميشه دير به جاده می رسم؛ اما گناه دير رسيدن از کوچه های خلوت نيست!...تو که خوب می دانی کوچه را گام های عابران به جاده پيوند می دهد...خرده از کوچه تنها مانده در شب مگير.از کوچه گذر کن!

...بيا همين طور که نم نم از کوچه گذر می کنی ، نامه را بخوان.

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳


دوزخ خدا

در جهان کدام ابلهی به پايه ی ابلهی رحيمان رسيده است و در جهان چه چيز به اندازه ابلهی رحيمان مايه ی رنج فراهم کرده است!

وای بر عاشقانی که از رحمشان برتر ، پايگاهی ندارند!

شيطان روزی با من چنين گفت: خدا را نيز دوزخی هست ؛ دوزخ او عشق به انسان است.

و چندی پيش شنيدم که گفت: خدا مرده است.رحم خدا به انسان او را کشت.

 

چنين گفت زرتشت،بخش دوم،درباره رحيمان

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳