من..

من، خالی از عاطفه و خشم

خالی از خويشی و غربت

گيج و مبهوت بين بودن و نبودن

عشق ، آخرين همسفر من

مثل تو من و رها کرد

حالا دستام مونده و تنهايی من

ای دريغ از من

که بيخود مثل تو

گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن

ای دريغ از تو

که مثل عکس عشق

هنوزم داد ميزنی تو آيينه من

وای، گريمون هيچ ، خندمون هيچ

باخته و برندمون هيچ

تنها آغوش تو مونده

غير از اون هيچ

ای ، ای مثل من تک و تنها

دستامو بگير که عمر رفت

همه چی تويی

زمين و آسمون هيچ

با تو می بينم

همه بود و نبود

بيا پر کن من و ای خورشيد دلسرد

بی تو می ميرم

مثل قلب چراغ

نور تو بودی کی من و از تو جدا کرد

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۳


باغ ایرانی

                                            

 

" باغ ایرانی تنها گل و سنگ و شاخه و خاک نیست...باغ ایرانی تجسمی از هنر است، تنهایی و عشق."

این گوشه ای از مقدمه بهروز دارش بر اثر شبی در باغ ایرانی است که با انتخاب یک موسیقی تبدیل به هنری شد که همیشه در ذهن من و بسیاری از بازدید کنندگان خواهد ماند.

یکی دیگر از کارهای تحسین برانگیز نمایشگاه باغ ایرانی کار گروهی گروه + سی بود؛ این گروه حالات مختلف انسان  را در حجم هایی که به جای این که د زمین و رو به آسمان بایستند در آسمان و رو به زمین ایستاده بودند و زمین پر بود از اشعار شاهنامه و حوضچه کوچکی با ماهی قرمز.با نور پردازی زیبایی که شده بود انگار این شما بودید که برعکس همه آدم های آن باغ قدم می زدید...

فیلم کوتاه ماهدخت ، کاری از شیرین نشاط نیز از کارهای زیباایی بود که در شاخه هنر های تصویری ارایه شده بود..." میشه همه این بچه ها مال من باشن...اونوقت من سبز مشم...من گل می دم...". این فیلم از سه دید در سه صفحه به نمایش گذاشته شد که رنگ سبز و زرد در آن نقش ویزه ای دارد.

از دیگر آثار می توان به عکس سرو ابر کوه کاری از محمد رضا جوادی و سکوت زرد قناری کاری از بیتا فیاضی اشاره کرد.

نمایشگاه باغ ایرانی در موزه هنر های معاصر تهران هر روز از ساعت 9 صبح تا 6 عصر برپاست.

من که لذت بردم...البته همراهم همش غرغر کرد و اصلا لذت نبرد و اگر الان ازش بپرسید خوب نمایشگاه چطور بود؟ میگه من خبرش رو توی روزنامه خونده بودم...بد نبود!!! اما کیف کردم...

 

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳


نعيم..

 

نعيم..نعيم..

انتظار چقدر سخته! تو می دونی...اما وقتی اومدم ديدم تو وبلاگت چی نوشتی تلخی انتظار جاشو داد به تلخی اين که هيچ کاری جز دعا از من بر نمياد...برای عزيز ترين دوستم...برای يک انسان...هيچی!

و آدما چقدر آسون می ميرن.انگار هميشه مرده بودن...انگارهيچ وقت جسمشون رو زمين نبوده...تنها چيزی که ازشون ميمونه يادشونه، چيزی که نمی شه گذاشت جلوی پنجره تا هيچ وقت فراموش نشه...چقدر دلم میخواد...

نعيم...

خيلی دلم گرفته...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۳