آخرين سيب

شب بود و تاریک که برام تعریف کردی سیب سرخی از مادرت گرفتی که بوی ابر میداد...ماه تو آسمون مخملی بود و ابر تو چشم من و سیب سرخ تو قلب تو! از سفرکرده ای گفتی که سیب نذر او بود . از سفر گفتی و نهال سیب...

امروز ابر در آسمان بود و هوای سفر در قلب من...آسمان بارید و من تنها توانستم به اشک هایی خیره شوم که بی امان بر خاک می چکید ؛ قطره ، قطره! با یاد سیب سرخ تو و بوی ابر آسمان گرفته پاییزی ذهنم به پرواز درآمد..

دل سپردم به جست و جوی بی معنایی و به یاد آوردم هنوز مجالی برای حضور نیافته ام...مجالی برای زندگی کردن برای خویش که همه ، دیگران شده ام .

گویی کسی به من می گفت دوباره به زندگی نگاه کن اما من چون ناظری بی طرف بودم ...چون چشمانی خفته در گور . آفتاب نشینی را فراموش کرده ام و نوشتن زیر نور ماه را . حلقه مفقودهای نیست...این زندگی من است.

بگذار باد به هر سو که می خواهد بوزد ، مرا گیسویی نیست که پریشان شود...بگذار راه پر از سنگ باشد ، مرا پایی نیست که از زخمش به درد آیم...اینک این نوشتن برای نمردن است!

تو نمی دانی رنگ غم سرخ نیست و عطر آن ابری؟ رنگ غم آبی است با عطر گل های بهاری...رنگ غم طلایی است با عطر تازه خورشید...

من و تو در تاریکی نشسته بودیم و ماه زیبا ترین صورت آراسته بود و پشت سرت به من خیره نگاه می کرد ، خسته بودیم و این شرح بی نهایتی بود که حتی سکوت هم توان بیان آن نداشت .

می خواهم در امتداد راه کسی نرفتن و راه کسی نیامدن ، گم شوم... آن جا آسمان به رنگ سیب و عطر هوا ابری است...

او که رفته آیا نهال سیب می خواهد ؟ لحظاتی چند از رفتنش نمی گذرد و می دانم تا آخر دنیا باور نخواهم کرد او رفته ، بی آن که عطر ابر شناخته باشد و رنگ سیب را ! او رفته بی آن که من فرصتی برای کاشتن نهال سیب داشته باشم تا او فراموش نکند دوستش داشتم . او رفته است و من حتی فرصت نمی کنم با او از آخرین دیدار بگویم و از آخرین سیبی که به دستم داد!

تو که می دانی نسرین برای همیشه رفته است...چون باد ...چون ابری که می رود و تو هرگز آن را نمی بینی! مهر مادری اش مانده و من و نهالی در دست...لبخند گرمش و سیب نا تمام در دست من...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳


کاش

هوا ابريست ، کاش می شد از اينجا رفت...رفت به جايی که هيچ جا يی نباشد...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳


دارکوب و معبد

هزار معبد به يکی شهر...

بشنو:

گو يکی باشد معبد به همه دهر

تا من آنجا نماز برم

که تو باشی.

چندان دخيل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خويش:

درخت معجزه نيستم

تنها يکی درخت ام

نوجی در آب کندي،

و جز اين ام هنری نيست

که آشيان تو باشم،

تخت ات و

           تابوت ات...

خوب به خاطر دارم آن روزها از من صبر می خواستی و عشق...و من چه صبورانه به تو مهر می ورزيدم. اما صبوری فايده کرد و نه عشق ...من هم آشيان تو شدم، هم تخت ات و هم تابوت ات...اما تو تنها چون دارکوبی بودی که آشيان و تخت و تابوت برايش نه مهم بود و نه فرق می کرد . تو بودی و من و صدای ممتد نوک تيز تو بر تنه آشيان و تخت و تابوت ...و اکنون از آن همه تنها سکوت مانده و آشيان ويران شده و تخت شکسته و تابوتی بی در...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳


ای کاش دست تو

من ام آری من ام

                      که از اين گونه تلخ می گريم

که اين

           زايش من

از پس دردی چهل ساله

در نگرانی اين نيم روز تفته

در دامان تو که اطمينان ايت و پذيرش است...

که نوازش است و بخشش است...

در نگرانی اين لحظه ی ياس ،

که سايه ها دراز می شوند

و شب با قدم های کوتاه

                           دره را می انبارد.

ای کاش که دست تو پذيرش نبود

نوازش نبود و

بخشش نبود

که اين 

         همه

               پيروزی حسرت است،

باز آمدن همه بينايی هاست

به هنگامی که

                آفتاب

سفر را جاودانه

                    بار بسته است

و ديری نخواهد گذشت

                           که چشم انداز

                                             خاطره يی خواهد شد

                                                                           و حسرتی

                                                                                         و دريغی.

که در اين قفس جانوری هست

                                      از نوازش دستان ات بر انگيخته،

که از حرکت آرام اين سياه جامه مسافر

به خشمی حيوانی می خروشد...

 

روز ها ، روزهای سخت بازسازی بنايی است که هزار ها بار ريخته و دوباره هر ّجر دانه به دانه با حوصله و صبر روی هم چيده شده و بالا رفته..اينک آجر های اين بنای قديمی آنقدر فرو ريخته و بالا رفته و فرئ ريخته است که شکسته هايش را نميتوانم به هم بچسبانم...آجر ها هر بار شکسته تر و لب پريده تر ميشود و رهگذران تنها از دور خانه ای ويران ميبينند و ديواری فرو ريخته...حال اين ديوار چگونه؟ چند بار؟ و چرا فرو آمده و بالا رفته....چه اهميت دارد...مهم اين است که هنگام فرو ريختن آواری بر سر ديگران نشوی! مواظب باش وقتی می شکنی شکسته هايت ديگری را زخمی نکند.

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳