قبيله بی چتر

خسته کفش های جاده های همیشه رفتن و همیشه نرسیدن بودم که در نمی دانم کجای رفتن ، تو آمدی و چتر سکوت را بستی.اما تو نمی دانستی من از مردمان قبیله بی چترم... مردمان همیشه می اندیشند آن که از سوی برف می آید با خود چتری دارد، سیاه!

روزهای سکوت، در غربت، آن چه فراموش نمی شود غربت لهجه هاست...اما ، ماه مهتابی ام ! این جا کسی لهجه غریب مرا نمی شناسد. گویی لهجه مردمان شهر من از یاد رفته است... گویی صحابی ماهیچ گاه از خواب برنخواسته است.

جای از گم شدن ها،جایی در بی کجایی ، راهی رو به رفتن های نا پیدا یافتم . بگو راه رو به واحه است یا سراب ؟این همه رفتن و باز این همه راه...این همه نشستن و باز این همه ماندن...بگو تا کجای ماندن و نشستن باید به راه کسی آمدن خیره ماند؟

 

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۳


من و دير ها و دورها

من در دیرها گم شده ام و تو در دورها به دنبال گم کردن های گاه وبی گاه ، سیب ها را به شاخه آویزان می کنی و جیب های کهنه را زیر و رو.

من در دیرها گم شده ام و او هنوز نگران رسیدن نامه های ریرا ست.

من در دیرها گم شده ام و کفش ها در انتظار پله های ناتمام.

من در دیرها گم شده ام و مهر در میان این همه چشم و دست و شانه های پر از خستگی...

اما در این دیرها برای یافتن یادداشت های درد جاودانگی ، نیازی به زیر و رو کردن جیب های کهنه نیست... برای طی کردن پله های ناتمام ، نیازی به گام های تازه و جستجوی گم کرده های گاه و بی گاه نیست... برای آشنا ماندن با تو ، نیازی به ماندن سر شاخه نیست...چرا که تو چون گیاهی که در شیار تاریک خاک رشد می کند ، آغاز شده ای !

و من در این دیرها می خواهم درامتداد راه کسی نرفتن و راه کسی نیامدن ، گم شوم.

 

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۳