بيا ذکر بگوييم

امشب از هستی حرف هایم می خواهم تنها برایت سطری بنویسم ، بخوان.

امشب تمام دوست داشتنم را در واژه ها ریخته ام ، بخوان .

من در شهری برایت می نویسم که مردمانش ، آوازهایشان را فراموش کرده اند. شهری که بی پنجره ترین اتاق ها را دارد و ابری ترین آسمان را.اینجا هر راهی تنها رو به ناپایانی می رود و ما همه هزار راه در پیش رو داریم.

من زیر آسمانی برایت می نویسم، آلوده ابرهای دلتنگی .کنار پنجره ای که تو برایم گشوده ای و گرنه ، من از شهر اتاق های بی پنجره می آیم . این مگر بادی از گذار پنجره بیاید تا یک لحظه فراموش کنم ، راه های ناپایان در انتظار پاهای خشکیده ام با پای پوشی پاره اند. اما چه باک ! اگر تو به راه بخوانیم بدون پای پوش هم می توانم از این کویر داغ عبور کنم ؛ تنها مرا به خود بخوان ، مرا نران.

می روم در گوشه ای از دل می نشینم و شمعی روشن می کنم تا ذکر بگویم... باران... ماه... باران... ماه...! این لحظه که چیزی از اول دنیا نگذشته و چیزی به پایان آن نمانده است بیا چشم های کودکی هایت را به من بسپار، بیا سکوت را چون تحفه ای از من بگیر ، بیا مثل شیشه ها ، قطره های باران را دانه دانه بشماریم ،بیا به روز های دفتر مشق برگردیم ، بیا به میل مان وفادار بمانیم .

من در شهری پر از بهانه برایت می نویسم... تو بهانه نگیر خوبم ، من این جا همه بهانه را گرفته ام ، تو فقط بخوان و ذکر بگو . من می مانم و عاشقی را تمام می کنم ، اما تو هم اگر می خواهی بمان ، بخوان و ذکر بگو...

...باران... ماه... باران... ماه...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳


مرا ببر

اینجا ناگهان کسی وقت نمی کند برایم دلتنگ شود ، اما من از دلتنگی تمام وقت ها و از تمام راه های ناتمام ِ هر روز می آیم و بلند سلام می کنم و بی پاسخی ِ صدای ِ شنیده نشده ام تا دورها شنیده می شود.

اینجا ناگهان برای تمام سکوت ها ، واژه می آورم و برای تمام چای های سرد شده ، جای دوری برای خیره شدن ، برای تمام لب ها ، لبخند های دوخته شده با نخ های سبز و برای همه قلب ها ، خونی سرخ برای تپیدن . اما اینجا فنجان های سرد شده در سکوت چشم بسته اند وهیچ قلبی نمی تپد.

اینجا ناگهان آغاز همیشه دشوار است ، حتی آغاز ساده مهربان یک سلام... یک نگاه ! و من همیشه چه ساده از دشواری آن می گذرم و با همه ترانه های مهربان به استقبال شنیدن سلام از لبانم می روم.

اینجا ناگهان شب و روز چون توفان ، ناگهان می آیند و می روند و تنها سوزش شنهای نرم و روان در کفش هایم مرا از بودنم در نبودن رویا و کابوس مطمئن می کند.

می دانم چیزی به انتهای این همه ناگهان نمانده است و آسمان ِ زندگی ِ همیشه ام ، چشم به خالی بی رنگی دوخته که نمی یابد ، همان راهی که خانه به دوشان از آن به خانه باز می گردند...

چراغ خانه همیشه روشن است تا هنگام باز گشتت آن را گم نکنی! بیا مرا از اینجا ببر...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳