راه
از همان اول راه هم انگار قرار نبود
هيچ خانه ای ...به کفش هايم عادت کند...
حالا فکر می کنم ، يک جای اين همه فکر کردن ، اشتباه آمده ام!
دير می شود
گویی این روزها ما یکدیگر را در ازدحام پر غبار عادت گم کرده ایم...شاید هم صدای خیابان های شلوغ و خستگی و رفت و آمدهای مکرر نمی گذارد صدایمان به هم برسد...دیر می شود!
ای کاش می شد زندگی را در نمی دانم کی و کجا ، یک لحظه متوقف کنم تا هر جا که هستی پیدایت کنم ، یا بیایم تا تو مرا بیابی....دیر می شود!
این روزها واژه ها ، مهر و محبت را اسیر خود کرده اند...این روزها حتی سپید ترین کاغذها هم پوشیده از سیاهی واژه های زودگذرند؛پس نمی خواهم بگویم دوستت دارم، نمی خواهم اسیر واژه ها شویم...دير می شود!
اما به قول هیوا "انگار این دیریِِ مقدر، جوهره زندگی ست . اما با این اندوه پشت سر هم دیر آمدن چه کنیم ؟ "...
می خواهم به دريا برسم
دیشب شالیزار لباس مهتابی بر تن با نسیم شبانگاه می رقصید و من بی تو دور از می و مهتاب و مطرب ، میهمان تاریکی بودم .تاریکی که مرا با من پیوند می دهد،تاریکی که جهان را با من همرنگ می کند و آشتی می دهد، تاریکی که دیگر کس را توان دو رویی در آن نیست...شالیزار با لباس بلند مهتابی اش با نسیم گرم صحبت بود...اما سبز! مثل خون من که حتی در تاریکی سرخ است و مثل من که حتی وقتی نمی دانی ، دوستت دارم ! تو بدانی یا ندانی ، چه اهمیت دارد ؟ مگر به هنگام توفان دریا ، رود از جریان بازمی ماند؟مگر وقتی باران می بارد،شبنم سحر گاهی بر گل نمی نشیند ؟ مهم قلبی است که می تپد ، رودی است که می رود و شبنمی است که هر سحر می آید ! من آن قلبم، آن رود ، آن شبنم . میروم و در راه می خروشم ، مرداب می شوم ، راه می جویم، آرام می روم، سیل می شوم تا به دریا برسم ! چه دریا بخواندم ، چه نه. می روم تا به دریا برسم ، به انتهای بی کران آبی ! مهم رسیدن به دریاست ؛ جنگل و نوای بلبل و خشکی صحرا و سختی کوهستان ، بهانه است . مثل نگاه و نفس و نوازش ...می خواهم به دریا برسم !
