دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده جونم !
می خوام ببینمت نمی تونم ،
بین ما دیوار های سنگی
فاصله یک عمر...می دونم !
بغض ترانه مو شکستم
می خوام بگم عاشقت هستم...
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه من !
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لب های بسته من !
نیمه شب ، از خوابم پا میشم...نیستی پیشم ، باز دیوونه میشم
دوری تو ، تیشه زد به ریشه ام...نیستی پیشم...
بی صدا ، از من خالی میشم
هم صدا ، با بالی میشم
گونه هام...خیس از شبنم غم...نیستی پیشم!
تو بودی و هستی....
تو شب جاودانه مه آلود اما مهتابی غرقه در عطر تو هنوز و همیشه عزیز من !
ايستگاهی بی انتظار
راستی چرا مردم فکر می کنند هر که در ایستگاه اتوبوس می نشیند در انتظار رسیدن به مقصد است و بی تاب رفتن ؟! چرا کسی فکر نمی کند که باید به تماشای جشن باران نشست و آیینه های نقش بسته بر زمین را نشکست و خواب دلتنگ زمین که آغوش بر باران گشوده را آشفته نکرد؟ چرا نمی توان ناگهان گوشه ای نشست ؟ آرام گرفت... فکر کرد... وبرای کسی نوشت که حتی اگر بدانی نامه هایت را نمی خواند باز می نویسی ؛ نه برای این که او بهانه نوشتن است که درشهر پر از بهانه ، او خود همه بهانه ها را گرفته است ! تنها چون کاغذ برای او می رود می نویسی ...حتی اگر نامه را باز نکند ، حتی اگر جواب نامه هایت را ندهد ... این جا نور می بارد و هر گوشه آیینه ای در برابر دنیا گذاشته اند که آدمها بی
تفاوت تصویر انها را می شکنند و از خیسی فرار می کنند. اما من در ایستگاه بی سقف اتوبوس نشسته ام و برای تو می نویسم ؛ بدون ترس از خیسی و بدون انتظار کلافه کننده برای رسیدن و رفتن . من ، تنها می خواهم میان آیینه و نور بنشینم و برای تو بنویسم ، نگاه گنگ مسافران ایستاده را خیالی نیست ، سماجت باران برای نشستن بر پوست دلم را خیالی نیست ، حتی عبور لحظه به لحظه سوز آواره همراه غروب یا هیاهوی زندگی روزمره در خیابان را هم خیالی نیست . این جا برای من تنها نور و آیینه هست و حضور غایب آنی که تویی ...
