کوچ کننده به راه باز گرد
این بار در گذر روز های طلایی و شب های نقره ای ام یکی کنار راه همیشه رفتن نشسته که همه جا پای رفتنم را او به راه می کشید . حالا که من عاشقم دور شدی این بار در کنار دنیای سرشار از عشقی که تازه در آن متولد شده ام کسی پشت در مانده و بی فریاد ، سکوتی تلخ را در گهواره می خواباند. این بار در آسمانی که هر روز برایم آبی تر از روز قبل است و با پرهایی شسته در مهتاب رو به خورشید مهر پرواز می کنم یکی از همسفر هایم بال بسته و گوشه ای نشسته. این بار که من عاشقم ...صمیمی ترینم چون شاخه ای در پاییز تن به سرمای باد زود رس زمستان سپرده...و گل نمی دهد. در کتاب های لغت دیدم نام تو را کوچ کننده معنی کرده بود ؛ پس چه شده که تو در غم نیمه شب مانده ای؟ بیا از شب کوچ کن همسفر...من کنار سحر منتظر تو نشسته ام...بیا از قلب های پر کینه کوچ کن ، من کنار قلبی عاشق به انتظارت نشسته ام...بیا از نگاه های دو رنگ بگذر،من کنار نگاهی نقره ای منتظرم... بیا از نقاب های جمع شده در دورت نگاه بر گیر ، من کنار صورتی یکدست منتظر تو هستم...بیا از زخم های به چرک نشسته که درمان ندارند بگذر ، من این جا کنار لطافت روحی عاشق در انتظارم...بیا از دنیای آزار های پی پی در آنان که در نمی دانم کجای نفهمیدن تو اتراق کرده اند ، کوچ کن ، من کنار آتشی گرم و خیمه ای ساده منتظرم... تو را هیچ گاه نشسته ندیدم و ساکن... این بار هم مرداب نشو ! دنیای عفن خرچنگ ها را به آنان بسپار و به سوی دریا بیا...من کمی مانده به اولین موج دست در دست مهربانی انتظار تو را می کشم . خوب من ! سرزنشم نکن که تو را در کوچه های غم زده گم شده می بینم و نامت را ، تنها نامت، را حک شده بر قلب های بویناک از تردید و کینه و دو رنگی ؛ من که می دانم تو اهل شهر های همیشه گم در تاریکی نیستی ، من که می دانم تو در قلب های کوچک و رنگین نمی گنجی . من که می دانم تو از جشن شب های بال ماسکه بیزاری و آواره کوه و صحرا برای چیدن گیاهان برای کوبیدن و مرهم گذاشتنی... اما بگو کدام گام آنقدر عمیق بود که تو خاک مرطوب راه مانده ای ؟ کدام نقاب یکی شده با صورت تو را در ازدحام چراغ های خاموش نگاه داشته ؟ تو از جنس سکوت و سکون و جاده های بیراه و چراغ های شکسته نیستی...به راه برگرد و سیاهی بیراه را به همانان بسپار که همیشه مسافر پر غبار نا کجایند و به خیالشان مقصد نزدیک و هر گامشان با مهر است !!! تو که می دانی راه تو غبار ندارد و مقصدت آبی بیکران است !
زندگی ...يافتم!
امروز گویی زندگی را دیدم: در دستهای یخ کرده که با عجله به دنبال پناهی برای گرم شدن بودند... در پولک ماهی نقره ای که بر سنگفرش روبروی در حیاط خانه ای برق میزد... در صدای سنگ هایی که مرد خسته ای روی هم می چید تا راه را هموار کند... در چرخ های بی توقف دوچرخه کودکی در کوچه بن بست... در زنبیل پر از میوه پیر زنی در امتداد سراشیبی... در بوی خوش نان میان گرگ و میش غروب... در بنفشی عطر لبو های نشسته در سینی گرد... در رفتن و آمدن گام هایی پر شتاب در خیابانی له شده زیر کفش های آمده و رفته... در بازی رنگ گل های آشفته در دست ِ دست فروشان... در واژه های منتظر نشسته پشت ویترین کتاب فروشی ها... در هیجان فشردن عاشقانه دستی و نشستن لبخندی بر لب میان هیاهوی چشم ها... در نگاه آرام پیر مردی که رو به حسرت جوانی می رفت... در انتظار شیرین مادری جوان ، دست بر برآمدگی قلبی که در درونش می تپید... در افکار غوطه ور خیسی و نامه های باز نشده و نخوانده... در پاهای ایستاده پشت خط های سفید برای سبز شدن... ... زندگی همه جا جریان داشت و سرچشمه آن نگاه ِ من بود !
