آمده ام تا شايسته شوم و شايسته را بيابم

 

آمده ام تا شايسته شوم و شايسته را بيابم

گاهی از آن نيمه پنهان نمی توان چيزی گفت يا نوشت.در سكوت سعی كردم دريابم آنچه مرا به اين تلخی ته فنجان رسانده چيست...تا همين لحظه می پنداشتم تمام دريافتم از دوست داشتن و انسان ، دريافتی ناقص بوده كه برای كامل شدنش نياز به زمان و اندكی صبر و كمی هم سختی و رنج بوده است . هر چند اكنون نيز در اين خط نيمه كاره كه هنوز به آخر نرساندمش ، هزاران هزار تجربه در هر پيچ به انتظارم نشسته است اما اين را به خوبی دريافتم كه دوست داشته شدن هم شايستگی و لياقتی را می طلبد كه در هر كسی نيست !

آن كه به سادگی می گذرد هنوز توان دريافت مهری كه به او ارزانی می شود را ندارد...هنوز شايسته دوست داشته شدن نيست . و اما آنكه دوست می دارد و بر دوست داشتن و ماندن و يكی شدن اصرار می ورزد ، هنوز درنيافته كه كسی كه دوست می دارد از حفظ  مهر او ناتوان است و نا لايق در مقابل عشق او...بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي...

پس اينك می دانم دوست داشتن و دوست داشته شدن ، برای بقا تنها نياز به شايستگی و دانايی دارد تا راهی كه آغاز می كنی ، نيمه تمام نماند و احساسی كه ابراز می كنی ،هدر نرود.

اينك آمده ام تا راهی نو آغاز كنم . راهی كه نيمه تمام نماند...با احساسی كه به هدر نرود . سعی می كنم شايسته عشقی شوم كه به سراغم می آيد و به سراغ كسی بروم كه شايسته عشقم باشد...

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤