حالا بازگشته ام
حالا بازگشته ام از ميان تمام لبخند های نشسته بر لب از روی عادتی ديرين در ابتدای فصل رويش ، از ميان خروارها آرزوی خشک سال خوبی داشته باشيد!
اینجا فانوس های نیمه روشن خبر از رسیدن سپیده دمان می دهد و من در چشم اندازی از مه به خواب هایی می اندیشم که هیچگاه تعبیر نمی شود . دلم برای کودکی ام تنگ شده ؛ کودکان همیشه آنسوی مرز ناامیدی زندگی می کنند. می خواهم برخیزم،هر قدم ، قدم دیگری را به راه می خواند و تا پایان این جاده ناتمام ، آوای هزاران گامرا می شنوم...خاطرات خوش سال های دور کودکی با شیرینی چسب ناک خود مرا زمین گیرهمین چشم اندازمه آلود می کند .
آهسته از میان کوچه های پر گرد و غبار کودکی گذر می کنم...چون کوچه های خشتی که باران دیوارهایش را روز به روزمی شوید و به زمین می سپارد؛ از آن همه کودکی تنها سایه هایی گنگ با شوق لیسیدن آبنبات چوبی، خریدن کفش های سفید و براق شب عید ، ماهی قرمز، دلشوره نا تمام ماندن مشق شب ، نگرانی پای تخته رفتن ، پچ پچ های آهسته سر کلاس ، ذوق شنیدن زنگ تعطیل و آروزی رسیدن جمعه به یاد مانده است .
شاید باید از ماه بپرسم که روزهای تا آمدن دنیا را از بر است یا از جاده که مرا دور می کند؛ کودکی ام کجای تا اینجا گم شده؟
چشم های خیسم را رو به دشت هایی که ندیده ام می بندم ، شاید هنوز هم در جایی از گم شدن ها ، جا مانده ام . به خود نهیب می زنم درناکجای همین جای رفتن بمان تا پیدا شوی ! چشم باز می کنم . مه ناپدید شده و فانوس ها خاموش و خبری از سپیده دم نیست...روزی دیگر در هیاهوی گمگشتگی ها آغاز شده تا در گذر زمان تبدیل به خاطره ای رنگ و رو رفته شود . دلم برای کودکی ام تنگ شده...
