پشت بام کاه گلی من و ستاره سهيل

باز هم به انتهاي ناگهاني رسيدم كه آسمان كودكي ام را آغاز مي كند؛ همه روزهاي خاكستري تنهايي ، تو جايي پشت اين همه دور بودي و من نمي دانستم و اينك ناگهان چون كاغذي در دست باد به دست تو رسيدم...مرا خط به خط بخوان ؛‌‌ هوايم همان هواي هميشگي بازي هاي كودكانه و گشتم دور ماه شبانه است كه اينك با بوي باران آسمان چشمان تو سراسر بهاري شده .

 من دور ترين جاده ها را بيدار مي كنم تا با تو هزار راه نرفته را به انتها پيوند زنم و باز نگردم... و تو همان ستاره سهيلي كه انتهاي فصل گرما مي آيد تا راه  باغ ميوه هاي رسيده را نشانم دهي .

 برای دوباره لبخند زدن و گرم شدن دست هايی که چندی است پناه تنهايی من است ساده می خواهم که ماه تنها اندکی مهربان تر باشد و سلامتی را به عزيزی بازگرداند که بودنش ، زيباترين رنگين کمان من از پس غباری است که می پنداشتم هيچوقت رنگی نخواهد گرفت. 

 

 

 

شب هاي من به عشق پشت بام هاي كاهگلي از راه مي رسد كه از آنجا مي توان همه زندگي را در دست گرفت...روي پشت بام كاهگلي شهر من ، تا مي بيني ...ستاره ، تا مي شنوي ...سكوت ، تا مي بويي ...خاك باراني و تا مي خواهي هواي خاطره است و مهرباني سبز دشت هايي كه از دور نظاره ات مي كنند.

بر پشت بام كاهگلي ، از من تا چلچراغ آسمان ، فاصله ،‌ پلكي است كه با سنگيني شب فرود مي آيد و با سپيده صبح باز مي شود و به شبنمي ميهمانم مي كند .

گفته ام شبي براي آسمان كودكي ترانه اي مي خوانم

تا تمام باران ها

بر كاشي ها و بام هاي از دست رفته ببارند

تا كاشي هاي آن همه آبي

آسمان كودكي و

بام هاي خفته ،

ماه را به ياد آورند .

مثل همين ماه ناگهان

كه تمام كودكي هاي دنيا را به ياد مي آورد

و از پشت بام هاي رو به آسمان

به هر چه ناگهان تا دوچشم زير چتر

خيره مي شود.

براي سهيلاي پشت بام كاهگلي كه مهرباني هايش هميشه خاطرات شيرين كودكي هايم را زنده مي كند...همانطور ساده...همانقدر صميمي !

 

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤