مطرود
اين روزها حتی خورشيد هم نامهربان است و وقتی بی حوصله از رسيدن يک روز بلند نگاه داغش را به زمين می دوزد من و سايه ام يکی می شويم ؛ هر دو داغ ، هر دو خسته .
اين روزها حتی نگاه های آشنای بوی غربت و گرد و خاک سرزمينی در نمی دانم کجای اين زمين را می دهد که نمی توانند ساده و بدون لبخند حتی در چشم هايم خيره شوند.
اين روزها حتی من هم به خاطر لو رفتن رويای آيينه ، هی در حضور خشت به خواهش سرنوشت قناعت می کنم.بهانه های بارانی را در چمدان کوچکی همسفر خويش کرده ام و قدم به قدم با جاده ای که انتهايی ندارد بر دوش می کشم.
اين روزها دلم برای سلام ساده ای که بی توقع تنها به دنبال سلامم می آيد ، دلم برای تمام زمزمه های پر رنگی که از پشت بام کاهگلی می شنيدم ، دلم برای تمام دلزدگی های آن که از دلزدگی ها دلزده بود ، دلم برای خودم حتی تنگ شده.
شايد بنشينم تا باران ببارد...يا شايد بمانم تا آن هميشه مسافر مطرود از راه برسد و به او بگويم مطرود يعنی هر کس که انسان است ! مطرود يعنی خورشيد در هنگام غروب و ماه در سپيده دمان ! مطرود يعنی بارانی که روی چتر می نشيند و نگاهی که در هياهوی ساده هزاران آشنا گم می شود ! مطرود يعنی هزار راه بازنگشته ! مطرود يعنی برف زير تابش بی امان خورشيد ! مطرود يعنی بيگانه ، غريب ! مطرود يعنی رها شده در سفر ! مطرود يعنی زندگی در شهر نا بينايان ! مطرود يعنی فرياد کشيدن در ميان جمعيتی از نا شنوايان ! مطرود يعنی من ! مطرود يعنی من ! مطرود يعنی من !
