پشت اين همه دور
به انتهای هر چه پیش رو می رسم و آمدنم تمام می شود ؛ راه های بی ته دریا به من می گویند جاده تمامی ندارد و راه نرفته ای نمانده تا پای فرسوده کنی و چشم انتظار به افق بدوزی تا هلال نقره ای ماه را در آسمان بیابی...هر لحظه به دور خود می چرخیم بی آنکه ببینیم این پیچ ها را هزار بار رفته ایم و خود را نیافته ایم چه رسد به اویی که به دنبالش به دشواری ره می سپاریم .
همین جای هیچ کس نیست به دنبال تنهایی می گردم تا در کناره این دنیا ، پشت این همه دور، پشت به تمام کسانی که با مهربانی زندگیم را می گیرند و با لبخند انتظار محبتی بی شائبه دارند ، پشت به همه حرف های سایه روشن در دل کاغذ های سپید و تمام آواهایی که از دور خوش است رو به ماه بنشینم و غربت لهجه در بغض های پراکنده که چون کاغذی مچاله در باد می دوند را چون پرهای گل قاصدک در خورجین کهنه ای جمع کنم...شاید بتوانم روزی کنار دریای خیس باران ، جایی از گمشدن ها قدم بزنم و آنها را به دست باد و باران و آب بسپارم.
