تو بمان
صدای راه های نرفته مرا به راه می خواند . من کفش به دست ايستاده ام تا زمان ، قرآن و کاسه ای آب با برگی سبز بياورد و مرا راهی کند...اما نه همان قرآن و برگ سبز کافی است ، نمی خواهم به اين همه خانه خاموش روبه رو باز گردم...بگذار ماندگار تو باشی و مسافر جاده های هميشه رفتن من!
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱٢:۳٢ ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
تمام شدی
ديروز...
باريک و بلند با وجودی از اشک،چشمانم را آيينه نگاه گرمش می کند.آرام می لرزد و با هر نفس اشکی فرو می ريزد.
ساده نگاهش می کنم و چهار فصل را به خاطر می آورم،بی حوصلگی تابستان،شوق بهار،تنهايی زمستان و آرامش پاييز.
چشم می بندم و آرام نجوا می کنم : تمام شدی...
و نفسم شمع را خاموش می کند.
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱٠:٥۳ ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
