يک صدا مهمانم کن...

اين روزها کارم نشستن پشت پنجره غبار گرفته ای است که حتی برای لحظه ای خورشيد به آن نمی نگرد. و من هر روز صبح ، حرف های باران خورده ام را روی بند پوسيده حياط بی رنگ پاييزی پهن می کنم ، اما حرف ها آنقدر خيس اند که آفتاب هم نمی تواند از رگ هايشان بگذرد...
کاش می شد صداهای روزمره را نشنيد...حرف های روزمره...
کاش می شد صدای سقوط درخشان برف را بشنوم...به جای کوبيده شدنشان زير پاها ،يا صدای افتادن برگ بی جان پاييزی پس از رقصی با شکوه در آغوش بی وفای باد بر زمين سرد...به جای خش خش پياده روی عصر! يا حتی صدايهجوم اشک به چشمان غم گرفته به جای هق هق !يا حتی صدای مهربانی به جای دوستت دارم گفتن ها...
تو يک صدا مهمانم کن !

  
نویسنده : گل شب بو ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٤