تحمل کن
رو به آسمان چشم می بندم و خود را از هراس اين همه پاييدن که پايم را کجای فکر و ذهن اين همه آدم بی راه و بی دليل می گذارم ، رها می کنم.
باران...باران بر من می نشيند ، آرام...آرام و من چون دانه ای گمشده ميان اين همه خاشاک حرف و خانه های بلند ، سبز می شوم.
چشم باز می کنم ، تکه خاک زير پاهايم خشک است و تشنه باران و نگاه تو به من ! به احترام اين همه سادگی ، طراوت و خيسی ،اندکی تحمل کن و از من نخواه پا بر قطره های خفته بر خاک بگذارم.تحمل کن ،وقتی قطره ها بيدار شدند به تکه خاک زير پايم آب می دهم.
فراموشی ساده
از هر چه حرف هميشگی ، از کنار هر چه پنجره لبريز از عادت بی مکث ، از روبروی تمام نقاب های پر تملق ، از کنار هر چه تکرار هميشه...بادها مرا به آخرين حرف می برند.
بی هر ايمانی و بی هر اميدی چهره به باد می دهم و از قبيله بی چتر شما می روم ؛ می دانم که جاده ها هميشه بر می گردند اما وقتی دوباره از جاده های هميشه رفتن و باز آمدن به سوی شهر بی ديوار و آسمانتان بازگشتم ،ديگر برای من نقاب بر چشمان نامهربانتان نزنيد و از تکرار هميشه ناتمام دوستت دارم ها و دلتنگت بودن ها نگوييد ! من کتاب دل و چشمان شما را از برم...آسمان و ريسمان برای شما...من تنها يک فراموشی ساده می خواهم.
