کوچ
کوچ
خانه ام را دوست دارم اما به خانه ای ديگر کوچ می کنم...چه اهميت دارد ، هر کجا باشم آسمان مال من است !
پ.ن: دوستانی که تمايل دارند لينک گل شب بو در فصلی ديگر رادر وبلاگ هايشان اصلاح کنند.
کاش
کاش می فهميديم کشتن کنجشک ها کرکس ها را ادب نمی کند ، شايد ديگر برای تفريح پسرکان تير و کمان نمی ساختيم.
کاش می فهميديم بادبادک وقتی می تواند بالا رود که با باد مخالف روبرو شود ، شايد ديگر بر روزگار ناسازگار لعنت نمی فرستاديم.
کاش می فهميديم ...که چيز زيادی نمی فهميم !
خوبه؟
خيالت راحت شد...؟؟؟؟؟ مطالب من رو پاک کردی راحت شدی...؟؟؟؟؟
عقوبت
ميوه بر شاخه شدم
سنگ پاره در کف کودک.
طلسم معجزتی
مگر پناه دهد از گزند خويشتن ام
چنين که
دست تطاول به خود گشاده
من ام !
...چنان کن که مجالی اندکک را در خور است ،
که تبر دار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست.
يلدا
...شب يلدا هم بهانهی نوشتن نشد...تلنگری به فراموشی می زنم !
...
نمي دونم هوا مه آلود بود يا مثل هميشه تهران كثيف بود...اما هميشه با خودم فكر مي كنم ترافيك شب هاي تهران با همه دود و دمش ديدنيه ! همه شهر تو چراغ هاي سفيد و قرمز ماشين ها كه لحظه به لحظه ترمز مي گيرن ، بوق هاي گاه و بي گاهشون و صداي موتورها كه مثل هميشه ويراژ مي دن گم مي شه...
تو..هيچ
...عادت کرده ايم فقط کهنگی را پس انداز کنيم...عادت کرده ايم شما را به« تو » و « تو » به هيچ بدل کنيم . گويی اين روزها که چيزی از اول دنيا نگذشته و چيزی به انتهای آن نمانده...ما تنها و تنها تلقين کنندگان صميميت هستيم.
مرگ
امشب به اين فکر می کنم که ما به آن خاطر وجود داريم که چيزی از جهان کم کنيم ، کمی از گياهان ، آب ، هوا و زندگی ...تا مرگ را بسازيم و آن را به جهان اضافه کنيم .
ناتمام و ساده
از کنار يکديگر رد می شويم و تنها چيزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،خاطره ايست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...می وزد.شايد به همين دليل ساده است که از خودم چيزی برای گفتن...پنهان کردن...يا از دست دادن ندارم.
مانند دانه برفی که فقط يک بار درست در برابر چشمانت ،از بالا ،از ميان هزاران دانه برف آرام فرود می آيد و در انبوه سپيدی برف پوش زمين جايی ، می نشيند و گم می شود و تو ديگر آن را نخواهی يافت ، نخواهی ديد...همچون رهگذری که فقط يک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پايان دنيا ،ديگر او را نمی بينی و نخواهی دانست که او که بود.من هم يکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو !
همه ما از کنار يکديگر رد می شويم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دير و...گاهی ناتمام.
ناتمام از کنارم رد شويد و سنگ ها را از راهم جمع کنيد تا به سادگی از کنارتان رد شوم.
فکر می کنيم
ما هميشه در « فکر کردن» زندگی می کنيم.
اما من...يک جای اين همه فکر کردن اشتباه آمده ام...راست گفت :
از همان اول راه هم انگار قرار نبود ، هيچ خانه ای به کفش هايم عادت کند !
تحمل کن
رو به آسمان چشم می بندم و خود را از هراس اين همه پاييدن که پايم را کجای فکر و ذهن اين همه آدم بی راه و بی دليل می گذارم ، رها می کنم.
باران...باران بر من می نشيند ، آرام...آرام و من چون دانه ای گمشده ميان اين همه خاشاک حرف و خانه های بلند ، سبز می شوم.
چشم باز می کنم ، تکه خاک زير پاهايم خشک است و تشنه باران و نگاه تو به من ! به احترام اين همه سادگی ، طراوت و خيسی ،اندکی تحمل کن و از من نخواه پا بر قطره های خفته بر خاک بگذارم.تحمل کن ،وقتی قطره ها بيدار شدند به تکه خاک زير پايم آب می دهم.
فراموشی ساده
از هر چه حرف هميشگی ، از کنار هر چه پنجره لبريز از عادت بی مکث ، از روبروی تمام نقاب های پر تملق ، از کنار هر چه تکرار هميشه...بادها مرا به آخرين حرف می برند.
بی هر ايمانی و بی هر اميدی چهره به باد می دهم و از قبيله بی چتر شما می روم ؛ می دانم که جاده ها هميشه بر می گردند اما وقتی دوباره از جاده های هميشه رفتن و باز آمدن به سوی شهر بی ديوار و آسمانتان بازگشتم ،ديگر برای من نقاب بر چشمان نامهربانتان نزنيد و از تکرار هميشه ناتمام دوستت دارم ها و دلتنگت بودن ها نگوييد ! من کتاب دل و چشمان شما را از برم...آسمان و ريسمان برای شما...من تنها يک فراموشی ساده می خواهم.
وقت هايی که ندارم...
آهسته از متن تاریکی ها می گذرم و پشت همان هزار پیچ همیشگی برای آسمان شمعی روشن می کنم و به جای همه شمع ها از پروانه های سوخته ، عذر می خواهم.بغض را می گذارم بماند دیر برود اما حرف را به باد می سپارم ؛ حرف من ، چون کاغذ مچاله ای در باد می دود و من در نمی دانم کجای این بی کجایی پر شتاب تنها میهمان نگاه شمع و ماه نا تمام ، سهم پرندگان را از آسمان شب کنار می گذارم.
وقت هایی که ندارم ، دست های بی روز و بی سرنوشتم را از این همه طلاطم روبرو ، رها می کنم تا دورترین جاده های بی شب و بی تمام ماه را بیدار کنم.
سکوت
چاپلين از گريه ها گفت...ما خنديديم !
تارکوفسکی از پليدی و زشتی ها گفت...ما زيبا ديديم !
پيکاسو از حقيقت گفت...ما دروغش پنداشتيم !
پيامبران از زمين و زندگی در زمين گفتند...ما سخنانشان را در آسمان ها جستجو کرديم !
حرف زدن تو بهانه ای بود برای برای حرف های من و حرف های من بهانه برای سکوت تو !
يک صدا مهمانم کن...
اين روزها کارم نشستن پشت پنجره غبار گرفته ای است که حتی برای لحظه ای خورشيد به آن نمی نگرد. و من هر روز صبح ، حرف های باران خورده ام را روی بند پوسيده حياط بی رنگ پاييزی پهن می کنم ، اما حرف ها آنقدر خيس اند که آفتاب هم نمی تواند از رگ هايشان بگذرد...
کاش می شد صداهای روزمره را نشنيد...حرف های روزمره...
کاش می شد صدای سقوط درخشان برف را بشنوم...به جای کوبيده شدنشان زير پاها ،يا صدای افتادن برگ بی جان پاييزی پس از رقصی با شکوه در آغوش بی وفای باد بر زمين سرد...به جای خش خش پياده روی عصر! يا حتی صدايهجوم اشک به چشمان غم گرفته به جای هق هق !يا حتی صدای مهربانی به جای دوستت دارم گفتن ها...
تو يک صدا مهمانم کن !
تو بمان
صدای راه های نرفته مرا به راه می خواند . من کفش به دست ايستاده ام تا زمان ، قرآن و کاسه ای آب با برگی سبز بياورد و مرا راهی کند...اما نه همان قرآن و برگ سبز کافی است ، نمی خواهم به اين همه خانه خاموش روبه رو باز گردم...بگذار ماندگار تو باشی و مسافر جاده های هميشه رفتن من!
تمام شدی
ديروز...
باريک و بلند با وجودی از اشک،چشمانم را آيينه نگاه گرمش می کند.آرام می لرزد و با هر نفس اشکی فرو می ريزد.
ساده نگاهش می کنم و چهار فصل را به خاطر می آورم،بی حوصلگی تابستان،شوق بهار،تنهايی زمستان و آرامش پاييز.
چشم می بندم و آرام نجوا می کنم : تمام شدی...
و نفسم شمع را خاموش می کند.
عادت عاشقی برای شما
می خواهم مانند برگ های رنگ پریده که به هوس بوسه بادهای تازه از راه ناکجا رسیده ، دل از درخت می برند ، از عادات شما دل ببرم و بروم با هر چه تازه است و همسفر راه های نرسیدن شوم که تا انتهای ناکجای آمدن های بی برگشت کشیده شده.
می خواهم همین جای خستگی ، اندکی صبر کنم و پشت به این همه راه آمده و باز آمده ، چشم بر عادات شما ببندم تا در دورهای یک خواب ساده و خیس بیدار شوم.
دلم پی آخرین روز ماندن می گردد و قطره های گم شده باران...اینجا از هیچ دستی گرما به دستم نمی رسد ؛ عاشق شدن برای دست ها عادت شده !قلب ها عادت کرده اند همیشه برای کسی بتپند...چشم ها عادت کرده اند به دیدن نقاب ها و گوش ها به شنیدن دروغ ها... اینجا حتی آفتاب هم به هر روز آمدن و تابیدن عادت کرده است.
عادت عاشقی بماند برای شما ، همان دلهره آوارگی جاده های به دنیا چسبیده مرا بس است...بگذار حتی آفتاب فراموشم کند.
پنجره
آنچه می خواهم تا زنده بمانم ، از تمام دنیا ، تنها نفسی است خیس که از سفر شالیزار های سبز بدون چمدان به سمت من باز آید...
آنچه می خواهم تا نفس بکشم ، از تمام دنیا ، تنها نگاهی است مهتابی ازتکه های شکسته آب در برکه های لرزان ، زیر آسمان چراغانی شده...
آنچه می خواهم تا ببینم ، از تمام دنیا ، تنها بارانی است از تمام دریاهای دنیا که سایه بانی جز پر پرواز مرغان دریایی نداشته باشد...
آنچه می خواهم تا بشنوم ، از تمام دنیا ، تنها دریایی است که موج هایش را هیچ کس و هیچ چیز جز شن های نرم و مهربان ساحل پذیرا نیست...
آنچه می خواهم تا لمس کنم ، از تمام دنیا ، تنها ریگی است غلتان در رودخانه ای که آرامش شبانه جنگل را آشفته می کند...
آنچه می خواهم تا عاشق باشم ، از تمام دنیا ، تنها پنجره ای ست کنار رودخانه تا شالیزار های رو به دریا را در مهتاب شبانه نگاه کنم و گوش به صدای دریا بسپارم...
...و آنچه می خواهم تا دیگر دوستت نداشته باشم ، از تمام دنیا ، تنها گرفتن پنجره است.
پنجره را از من مگیر!
پنجره
آنچه می خواهم تا زنده بمانم ، از تمام دنیا ، تنها نفسی است خیس که از سفر شالیزار های سبز بدون چمدان به سمت من باز آید...
آنچه می خواهم تا نفس بکشم ، از تمام دنیا ، تنها نگاهی است مهتابی ازتکه های شکسته آب در برکه های لرزان ، زیر آسمان چراغانی شده...
آنچه می خواهم تا ببینم ، از تمام دنیا ، تنها بارانی است از تمام دریاهای دنیا که سایه بانی جز پر پرواز مرغان دریایی نداشته باشد...
آنچه می خواهم تا بشنوم ، از تمام دنیا ، تنها دریایی است که موج هایش را هیچ کس و هیچ چیز جز شن های نرم و مهربان ساحل پذیرا نیست...
آنچه می خواهم تا لمس کنم ، از تمام دنیا ، تنها ریگی است غلتان در رودخانه ای که آرامش شبانه جنگل را آشفته می کند...
آنچه می خواهم تا عاشق باشم ، از تمام دنیا ، تنها پنجره ای ست کنار رودخانه تا شالیزار های رو به دریا را در مهتاب شبانه نگاه کنم و گوش به صدای دریا بسپارم...
...و آنچه می خواهم تا دیگر دوستت نداشته باشم ، از تمام دنیا ، تنها گرفتن پنجره است.
پنجره را از من مگیر!
خاطره های رنگی
روزها و شب های زيادی در فراموشی گاه و بی گاهتان زيسته ام و ترسی از گرد و غبار گرفتن خاطره ام در ذهن های شما ندارم ، آنچه مرا می ترساند زيستن با شمايی است که اگر از من رنگی نبينيد ، خاطره ام در ذهنتان رنگ می بازد. من از زيستن در کنار کسانی چون شما می ترسم که برای اثبات وجوديم برای شما بايد هميشه تصوير قاب کرده ام در چشمان شما باشد .
اما ديگر نه ميلی و نه توانی برای اثبات زنده بودنم برای قلب های کاغذی تان نيست . همان بهتر که از صفحه های نقاشی شده ذهن رنگارنگ تان با پاک کن زمان ، محو شوم...بگذاريد از يادهای رنگی شما بروم . هراسی از فراموش شدن ندارم .
اما ای کاش هميشه بتوانيم يک چيز را به خاطر خاطره هايمان ،به خاطر گرمای نفس هايی که با هم کشيديم ، در ياد هايمان بدون رنگ نگه داريم...و آن چيزی نيست مگر همانی که روزی برای هم بوديم...
...من روزی همان بودم که می نوشتم و شما همان بوديد که روزی نوشته هايم را می خوانديد...من فراموش نمی کنم ، شما هم نکنيد.
اشک
ديروز کسی برای من نوشت :
به خاطر بسپار هيچ کس لياقت اشک های تو را ندارد ، و کسی که چنين لياقتی دارد باعث اشک ريختن تو نمی شود.
پشت اين همه دور
به انتهای هر چه پیش رو می رسم و آمدنم تمام می شود ؛ راه های بی ته دریا به من می گویند جاده تمامی ندارد و راه نرفته ای نمانده تا پای فرسوده کنی و چشم انتظار به افق بدوزی تا هلال نقره ای ماه را در آسمان بیابی...هر لحظه به دور خود می چرخیم بی آنکه ببینیم این پیچ ها را هزار بار رفته ایم و خود را نیافته ایم چه رسد به اویی که به دنبالش به دشواری ره می سپاریم .
همین جای هیچ کس نیست به دنبال تنهایی می گردم تا در کناره این دنیا ، پشت این همه دور، پشت به تمام کسانی که با مهربانی زندگیم را می گیرند و با لبخند انتظار محبتی بی شائبه دارند ، پشت به همه حرف های سایه روشن در دل کاغذ های سپید و تمام آواهایی که از دور خوش است رو به ماه بنشینم و غربت لهجه در بغض های پراکنده که چون کاغذی مچاله در باد می دوند را چون پرهای گل قاصدک در خورجین کهنه ای جمع کنم...شاید بتوانم روزی کنار دریای خیس باران ، جایی از گمشدن ها قدم بزنم و آنها را به دست باد و باران و آب بسپارم.
مقصدم هيچستان
بوی خواب در شب گرم تابستانی در خانه و کوچه پيچيده...از کنار پنجره های نيمه باز که می گذری ، در ميان گرد و غبار داغ هوا تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی . نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.
امشب از اين شهر پر بهانه از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم . امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن...من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم.
مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم...ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد...دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم...دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست.
تو پشت سر من پياله آب مريز که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست...
مطرود
اين روزها حتی خورشيد هم نامهربان است و وقتی بی حوصله از رسيدن يک روز بلند نگاه داغش را به زمين می دوزد من و سايه ام يکی می شويم ؛ هر دو داغ ، هر دو خسته .
اين روزها حتی نگاه های آشنای بوی غربت و گرد و خاک سرزمينی در نمی دانم کجای اين زمين را می دهد که نمی توانند ساده و بدون لبخند حتی در چشم هايم خيره شوند.
اين روزها حتی من هم به خاطر لو رفتن رويای آيينه ، هی در حضور خشت به خواهش سرنوشت قناعت می کنم.بهانه های بارانی را در چمدان کوچکی همسفر خويش کرده ام و قدم به قدم با جاده ای که انتهايی ندارد بر دوش می کشم.
اين روزها دلم برای سلام ساده ای که بی توقع تنها به دنبال سلامم می آيد ، دلم برای تمام زمزمه های پر رنگی که از پشت بام کاهگلی می شنيدم ، دلم برای تمام دلزدگی های آن که از دلزدگی ها دلزده بود ، دلم برای خودم حتی تنگ شده.
شايد بنشينم تا باران ببارد...يا شايد بمانم تا آن هميشه مسافر مطرود از راه برسد و به او بگويم مطرود يعنی هر کس که انسان است ! مطرود يعنی خورشيد در هنگام غروب و ماه در سپيده دمان ! مطرود يعنی بارانی که روی چتر می نشيند و نگاهی که در هياهوی ساده هزاران آشنا گم می شود ! مطرود يعنی هزار راه بازنگشته ! مطرود يعنی برف زير تابش بی امان خورشيد ! مطرود يعنی بيگانه ، غريب ! مطرود يعنی رها شده در سفر ! مطرود يعنی زندگی در شهر نا بينايان ! مطرود يعنی فرياد کشيدن در ميان جمعيتی از نا شنوايان ! مطرود يعنی من ! مطرود يعنی من ! مطرود يعنی من !
پنجره
از پس اين همه روز روشن و تاريک که روياهايم را پشت پيچ های رفته و نرفته می يابم و گم می کنم ، هنوز از پنجره ها نياموخته ام که گاهی هم بايد به روی باد های تند و باران های بی رحم زمستان بسته بود...گاهی هم بايد تاريک شد و از درون تاريکی همچنان تا نمی دانم چه وقت به باغ و برگ های هزار رنگ خيره شد...گاهی هم بايد پرده ها را کشيد تا از نگاه بيگانه هزار چشم به ظاهر مهربان در امان ماند...گاهی هم بايد با بخار گرم دهان کودکی يکی شد...گاهی هم بايد پذيرای بی چون و چرای قطره های باران شد و هيچ وقت فراموش نکرد که شيشه های پنجره را می توان با سنگ کوچکی شکست و يا با دستمال کهنه ای حتی برق انداخت...به شرطی که دستمال کهنه پاک باشد و در دست دوست . کاش می توانستم به خاطر بسپارم...کاش شاگرد خوبی بودم و خوب می آموختم از زندگی ، چطور می توان پنجره شد...پنجره ماند...با شيشه يا بی شيشه !
پشت بام کاه گلی من و ستاره سهيل
باز هم به انتهاي ناگهاني رسيدم كه آسمان كودكي ام را آغاز مي كند؛ همه روزهاي خاكستري تنهايي ، تو جايي پشت اين همه دور بودي و من نمي دانستم و اينك ناگهان چون كاغذي در دست باد به دست تو رسيدم...مرا خط به خط بخوان ؛ هوايم همان هواي هميشگي بازي هاي كودكانه و گشتم دور ماه شبانه است كه اينك با بوي باران آسمان چشمان تو سراسر بهاري شده .
من دور ترين جاده ها را بيدار مي كنم تا با تو هزار راه نرفته را به انتها پيوند زنم و باز نگردم... و تو همان ستاره سهيلي كه انتهاي فصل گرما مي آيد تا راه باغ ميوه هاي رسيده را نشانم دهي .
|
شب هاي من به عشق پشت بام هاي كاهگلي از راه مي رسد كه از آنجا مي توان همه زندگي را در دست گرفت...روي پشت بام كاهگلي شهر من ، تا مي بيني ...ستاره ، تا مي شنوي ...سكوت ، تا مي بويي ...خاك باراني و تا مي خواهي هواي خاطره است و مهرباني سبز دشت هايي كه از دور نظاره ات مي كنند. بر پشت بام كاهگلي ، از من تا چلچراغ آسمان ، فاصله ، پلكي است كه با سنگيني شب فرود مي آيد و با سپيده صبح باز مي شود و به شبنمي ميهمانم مي كند . گفته ام شبي براي آسمان كودكي ترانه اي مي خوانم تا تمام باران ها بر كاشي ها و بام هاي از دست رفته ببارند تا كاشي هاي آن همه آبي آسمان كودكي و بام هاي خفته ، ماه را به ياد آورند . مثل همين ماه ناگهان كه تمام كودكي هاي دنيا را به ياد مي آورد و از پشت بام هاي رو به آسمان به هر چه ناگهان تا دوچشم زير چتر خيره مي شود. براي سهيلاي پشت بام كاهگلي كه مهرباني هايش هميشه خاطرات شيرين كودكي هايم را زنده مي كند...همانطور ساده...همانقدر صميمي !
|
رنگين کمان
عابری بودم ميان رهگذران ناآشنا که نگاهشان بوی آشنای شهرم را می داد ، بر زمينی که بار سنگين هزار گام رفته و بازآمده را تا انتهای فراموشی جهان بر دوش می کشيد . در چشمان من اما جدال ابر بود و آبی تنهای آسمان...بوی باران و بوی خاک...و گويی تنها من بودم که ميان هياهوی گريز همشهريانم از جشن باد و باران و غبار ، بی هراس ، گام هايم را به دنبال قطره های گمشده باران می کشاندم...باران اما آسوده زمين را به آسمان می دوخت . چتر خسته سکوت را کنار راه هميشه رو به رفتن های ناپيدا گذاشتم و چشم بستم...خاک ، اين گرم ترين امکان خفتن ، بر بستر نرم صورتم دويد و به استقبال باران رفت . بوی تنم ميان رقص شادمانه برگ های سبز به سوی غربتی در ناکجای آبی ابرپوش آسمان رفت و گم شد...ناگهان زمين تنها ماند و از آن همه گام رفته و نرفته ، تنها چشمان منتظر دوخته شده به آسمان در پناه چتر ها و سقف ها بر جای ماند...گويی سکوت بود و لطافت ساده باران . چشم که گشودم ، رنگين کمان به استقبال من آمده بود.
ای کاش از پس هر غباری ، رنگين کمان بر چشمان بارانی ام خيمه می زد.
ماه گمشده
خورشيد روزی که آغاز می شود از پس روياهای خيسم طلوع می کند و من هر روز به رسم باران ، غربت سايه ها را با طراوت نگاه های آشنا می شويم و رو به ديوار های نبايد اينجا ، می ايستم و به دنبال پنجره ای رو به ماه ، جاده های بی آمدن را به راه های بی ته دريا گره می زنم.
همهء رفتن ، دلم پی چند قدم زير ماه می گردد اما هر روز وقتی شب از راه می رسد آسمان به کوچه های فراموشی می رود وشهر زير توده ای از آهن و سيمان.
و اينگونه است که تمام روزهای بلند پی ماه گمشده می گرديم و حرير نقره دوزی شده اش که دست در دست باد می رقصد...و نمی يابيمش.
ماندگاری می خواهم
سبز، سبز ، سبز... باران سبز مي باريد و من هنوز در انديشه آبي دريايي بودم كه غرق در آن ، ساحلش را در رويا به تصوير مي كشيدم. از كجا به ميان اين دريا رسيده ام...؟ شن هاي داغ ساحل زندگي ام كدام سوهرغروب انتظار رسيدن مرا به فردا مي دوزد ؟
اينك تنها آسمان ، همان آسمان خاك گمشده ام است؛ روزها، دامن آبي خورشيد وحرير ابر و شب ها، چلچراغ تاريكي به چله نشسته اي كه مهتاب و من تنها مهمان هميشگي اش هستيم.
اينجاهر شب مهتاب آرام بر آب مي لغزد و با كرشمه هر موج مي رقصد... اما من عاشق حرير مهتاب بر سبزي جنگل و خاك سرد شبم ؛ عاشق دشت هاي مهتابي و نوازش نسيم بر شاليزارهاي بلند كه چون گيسوي زمين نرم نرمك در آغوش باد رها مي شوند ، عاشق كاج هاي سخت و هميشه سبز كه شب ها از هر شاخه شان هزار هزار سوزن نقره اي آويزان مي شود ، عاشق كوه هاي سخت كه گويي شب ها تا سحر به آسمان خيره مي شوند ، عاشق سروهاي ساده و صميمي كه گويي هر شاخه شان ماه را مي طلبد ، عاشق كوير كه آغوش باز مي كند تا مهتاب آرام و آهسته بر خاك تشنه بنشيند....
دلم براي ذكرهاي شبانه و راه هاي رفتن و باز نيامدن...براي جاده هاي نمي دانم از كجا آمده و به ناكجا رسيده... دلم براي ريشه در خاك زدن ...از آسمان طلا چيدن و با برگ ها رقصيدن... دلم براي سكوت و يكجا ماندن تنگ شده... اينجا غرق در سيالي اين آب شور براي زنده ماندن ، تنها بايد آواره بود... من دلم براي ماندگاري تنگ شده
.راه رفته
راه رفته را چه کسی می رود وقتی هيچ راهی نيست جز راه رفته؟
راه رفته هميشه هموار است...نه بايد از راه ديگری رفت.به کجا،نمی دانم.فقط می دانم همه چيز آنسوی رفتن است . برای به دست آوردن آنچه می خواهم ، همه چيز را از دست می دهم و برای از دست دان آنچه بايد از دست بدهم ، تنها کافی است آن را نخواهم ، همين. همه چيز آن سوی خواستن و نخواستن است.
اينک توشه از کنار همه راه های رفته و باز نيامده بر دوش می کشم و کفش هايم در آغوش خاک فرو می روند...هر گام بوسه ای بر خاک می زند و از خاک جدا می شود . اما گويی اين کفش های کهنه تاب دوری از خاک را ندارند. بر تنم جز نوازش دست نسيم و مهتاب نيست و چشمانم تنها قاب درخشان شاليزارهای کنار راه است.
توشه ام پر از گل های خشک مريم است و اندکی باران آسمان خانه به همراه بوی تازه سلامی که اينک تنها يادگاری شده ، برای باز آمدن از راه های رفته .
می روم تا به آن سوی خواستن و نخواستن برسم...
آمده ام تا شايسته شوم و شايسته را بيابم
آمده ام تا شايسته شوم و شايسته را بيابم
گاهی از آن نيمه پنهان نمی توان چيزی گفت يا نوشت.در سكوت سعی كردم دريابم آنچه مرا به اين تلخی ته فنجان رسانده چيست...تا همين لحظه می پنداشتم تمام دريافتم از دوست داشتن و انسان ، دريافتی ناقص بوده كه برای كامل شدنش نياز به زمان و اندكی صبر و كمی هم سختی و رنج بوده است . هر چند اكنون نيز در اين خط نيمه كاره كه هنوز به آخر نرساندمش ، هزاران هزار تجربه در هر پيچ به انتظارم نشسته است اما اين را به خوبی دريافتم كه دوست داشته شدن هم شايستگی و لياقتی را می طلبد كه در هر كسی نيست !
آن كه به سادگی می گذرد هنوز توان دريافت مهری كه به او ارزانی می شود را ندارد...هنوز شايسته دوست داشته شدن نيست . و اما آنكه دوست می دارد و بر دوست داشتن و ماندن و يكی شدن اصرار می ورزد ، هنوز درنيافته كه كسی كه دوست می دارد از حفظ مهر او ناتوان است و نا لايق در مقابل عشق او...بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي...
پس اينك می دانم دوست داشتن و دوست داشته شدن ، برای بقا تنها نياز به شايستگی و دانايی دارد تا راهی كه آغاز می كنی ، نيمه تمام نماند و احساسی كه ابراز می كنی ،هدر نرود.
اينك آمده ام تا راهی نو آغاز كنم . راهی كه نيمه تمام نماند...با احساسی كه به هدر نرود . سعی می كنم شايسته عشقی شوم كه به سراغم می آيد و به سراغ كسی بروم كه شايسته عشقم باشد...
فصلی ديگر
راه خاکی است و پر از سنگ های کوچک و بزرگ؛ همان سنگ هايی که در کودکی بازيچه شوق لی لی من بود و اين روزها گاهی کسی با آن شيشه ای می شکند يا بر درياچه ای موج می اندازد . راه من ، راهی برای تمام فصول است؛ در پاييز ، چشم اندازی برای غروبی قرمز در پشت درختان رنگ به رنگ و باران برگ و بوی خاک خيس . در زمستان ، زمينی برای ابديت سپيد برف ها که آرام و بی صدا کنار يکديگر می نشينند و به آسمان خيره می شوند تا ابرها بار سفر ببندند و خورشيد نمايان شود . در بهار ، گهواره ای با کودکی خندان ، جوانه های سبز بر شاخه های خيس از برف درختان ، باد ، ابرهای پر طراوت بارانی ، مستی و سرخوشی گل های بنفشه در دامن خاک و در تابستان ، فراوانی ، لذت سيراب شدن از پی تشنگی و گرما ، آسايش سايه ای خنک در دشتی بيکران ، داغی آفتاب و خنکای چشمه ها و رودها ، آرامش دريا...
از ناکجا آمدم و به ناکجا می روم...اميدوار آمدم و با همه تلخی ها و نا ملايمات ، اميدوار می روم ، چون فصلی ديگر در راه هست و حتی اگر آن فصل زمستان باشد ، من از به تماشا نشستن بارش برف ، از سرمای شب های دراز و تاريک در کوچه پس کوچه های شهر هم می توانم لذت ببرم...فقط کافی است هميشه باور داشته باشم فصلی ديگر در راه است...!
اما تويی که آمدنم را ديدی ، کنار آتشم نشستی ، گرم شدی و با آمدن خورشيد ، سرما را فراموش کردی ، خاک بر آتشم ريختی...تويی که شب ها چشم بر آسمان پر ستاره ام دوختی و در کوير بی نشان راه آبادی يافتی و شب ها را زير سقف به صبح رساندی بی آنکه حتی سوسوی ستاره ای را به حريم خانه ات را دهی...تويی که در خزان و سرمای روزگارت دل به گل يخ بستی و او را شيفته کردی و با آمدن بهار و پر گل شدن خاکت ، آن را به فراموشی سپردی...تو که ساده از من گذشتی ! برای آخرين بار بود که برای تو نوشتم .
خداحافظ تا فصلی ديگر...اما بگذار عاشقانه بگويمت...هر ابری قاصد باران نيست.
مروری بر دايره ای که هر لحظه تکرارش می کنم
نگاهی به گذشته می کنم و می بينم راه رفته،دايره بيش نبوده...از آنجا که به ياد دارم و در دست ، اين راه را نه آغازی است و نه پايان :
۱۹ مهر ماه ۸۳
من در دیری بی دیوار نشستم تا در سکوت به عبادت تو بنشینم
۱۳ دی ماه ۸۳
بگذار هیچ کس نداند ، هیچ کس ! میان همه خدایان ، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد
۱۹ دی ماه ۸۳
تنها چيزی که به نظر می رسد در اين دنيا حقيقت دارد ٬ تغيير است!!!
۲۲ دی ماه ۸۳
اين جا هر نفس غنيمتی است که شايد لحظه ای بعد به تاراج برود ٬ مثل روياهايت ٬ مهربانی ات ٬ آرزوهايت و عشقت...
۵ بهمن ماه ۸۳
مادربزرگ منتظرم نماند تا از راه برسم و به او سلام کنم...حتی بگويم خداحافظ !
۷ بهمن ماه ۸۳
امان از روزگاری که همگان می توانند بياموزند صداقت را در گفته هاشان به نمايش بگذارند . امان از روزی که ياد بگيريم دوست بداريم
۱۰ بهمن ماه ۸۳
هی ٬ تو...! آره تو رو می گم که داری وبلاگ من رو می خونی...اگه تو هم وبلاگ من رو واسه دل خودت می خوای ٬ بيا بهم بگو و فراموشم کن !
۱۳ بهمن ماه ۸۳
با بردن و باختن اندازه ات نمی گيرند
هرآنچه که هستی ٬ بهترينش باش!
۱۷ بهمن ماه ۸۳
گام های من سنگين و تنها بر جاده ای که در پيچ پيچ اين همه سيمان و آهن ، آهسته و آرام گم می شود و تمنا و فرياد يافته شدن نيز ندارد
۱۸ بهمن ماه ۸۳
بيا زير آسمان برفی ، بر هيچ جاده ای قدم نگذاريم...به احترام برف ها!
۲۴ بهمن ماه ۸۳
...اين جا من چون گياهی هستم که وارونه در ليوان آب می ميرد
۲۵ بهمن ماه ۸۳
حقیقت آن است که اعتراف کردن به " نمی دانم " ساده تر از گفتن " می دانم " است
۲۸ بهمن ماه ۸۳
بيا قلب ديگران را به خودشان ببخشيم و چشمان خشکشان را به آيينه ها . شايد که ما آمده ايم تا خدا تنها نباشد...
۳ اسفند ماه ۸۳
من چون نامه هايی که از غربت می آيند، از تمام جاده های انگار ناتمام دنيا می گذرم و هميشه دير به مقصد می رسم؛
۶ اسفند ماه ۸۳
بگویید چرا وجودم را ، وقتی نمی آیم...عشقم را ، وقتی نمی گویم...دلتنگیم را ، وقتی نمی نویسم...غصه ام را ، وقتی فریادنمی کنم...و تنهایی ام را ، وقتی آوار نمی کنم...انکار می کنید؟
۱۲ اسفند ماه ۸۳
چقدر احمقانه است که پشت پنجره مانده ام تا صدای سوتی ، تکان دست رهگذری ، خستگی را از تنم به در کند...پنجره من انتهای یک خیابان بن بست است
۱۳ اسفند ماه ۸۳
می دانم،حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد
۱۸ اسفند ماه ۸۳
من اما جایی از گم شدن هایم در میان این همه نگاه نگفته و حرف نخوانده ، رو به رفتن های ناپیدا می نشینم و برای باران های نباریده شمع روشن می کنم
۲۱ اسفند ماه ۸۳
می دانم.باران همیشه از ابرهای حاصل خیز می بارد،اماگاهی به پای هرز علف هایی که فرصت روییدن از هر دانه گلی می گیرند...
۲۸ اسفند ماه ۸۳
در تمام این روزها،حتی تو هم نمی دانستی که راه نجات آفتاب،رفتن به سایه نیست
حالا بازگشته ام
حالا بازگشته ام از ميان تمام لبخند های نشسته بر لب از روی عادتی ديرين در ابتدای فصل رويش ، از ميان خروارها آرزوی خشک سال خوبی داشته باشيد!
اینجا فانوس های نیمه روشن خبر از رسیدن سپیده دمان می دهد و من در چشم اندازی از مه به خواب هایی می اندیشم که هیچگاه تعبیر نمی شود . دلم برای کودکی ام تنگ شده ؛ کودکان همیشه آنسوی مرز ناامیدی زندگی می کنند. می خواهم برخیزم،هر قدم ، قدم دیگری را به راه می خواند و تا پایان این جاده ناتمام ، آوای هزاران گامرا می شنوم...خاطرات خوش سال های دور کودکی با شیرینی چسب ناک خود مرا زمین گیرهمین چشم اندازمه آلود می کند .
آهسته از میان کوچه های پر گرد و غبار کودکی گذر می کنم...چون کوچه های خشتی که باران دیوارهایش را روز به روزمی شوید و به زمین می سپارد؛ از آن همه کودکی تنها سایه هایی گنگ با شوق لیسیدن آبنبات چوبی، خریدن کفش های سفید و براق شب عید ، ماهی قرمز، دلشوره نا تمام ماندن مشق شب ، نگرانی پای تخته رفتن ، پچ پچ های آهسته سر کلاس ، ذوق شنیدن زنگ تعطیل و آروزی رسیدن جمعه به یاد مانده است .
شاید باید از ماه بپرسم که روزهای تا آمدن دنیا را از بر است یا از جاده که مرا دور می کند؛ کودکی ام کجای تا اینجا گم شده؟
چشم های خیسم را رو به دشت هایی که ندیده ام می بندم ، شاید هنوز هم در جایی از گم شدن ها ، جا مانده ام . به خود نهیب می زنم درناکجای همین جای رفتن بمان تا پیدا شوی ! چشم باز می کنم . مه ناپدید شده و فانوس ها خاموش و خبری از سپیده دم نیست...روزی دیگر در هیاهوی گمگشتگی ها آغاز شده تا در گذر زمان تبدیل به خاطره ای رنگ و رو رفته شود . دلم برای کودکی ام تنگ شده...
بی بهانه می مانم
از این شهر پر بهانه میروم و تو تنها بهانه می شوی برای بازگشتن به شهر و زندگی.به لحظه ای از این سوی زندگی به آن سو پرتاب می شم و میان گنگی تحویل سال تنها به راه های نرفته ای می اندیشم که باید بی تو طی کنم.دلتنگ و خسته به این می اندیشم که نوروز برای همه ما تنها بهانه ای است برای به یاد آوردن همه کسانی که روزهاست به دست فراموشی سپرده ایم...بهانه ای برای لبخند زدن به یکدیگر و آرزو کردن سبزی و شادی برای هم ! اما من که همه کسم تویی و هر لحظه آرزویم برای تو بهترین هاست ، هر روز سالی بوده که پشت سر گذاشته ام و اینک می دانی چند ساله ام؟ با تو چقدر پیر شده ام...شاید 150 ساله ام ! این روزها نوروز نمی تواند بهانه ای برای شادی منی باشد که هر روز را با تحویل روز قبل آغاز کرده ام...
به این می اندیشم که آرزو کردن چقدر بیهوده است وقتی بی اختیار به سوی سرنوشتی نامعلوم می روی ! و دوست داشتن در این سرزمین ناآشنا و در این کویر تاریک،چقدر دردناک است...!و خواستن،چقدر کودکانه!
من هم حق دارم،از تمام زندگی،یک اسم ساده نصیبم شود....و کسی برایم از آوازهای تازه آدمیان بگوید...اما حتی اسم ساده من میان آیینه های تو در تو و غبار گرفته این شهر،گم شده! تو دستمال بر دست سعی می کنی آیینه روبرو را پاک کنی...اشتباه نکن ! خلاص فقط کبوتری خسته از چاقوی پر سوال،نجات سایه سار آسمان آبی نیست.اما در تمام این روزها،حتی تو هم نمی دانستی که راه نجات آفتاب،رفتن به سایه نیست.اما این همه را من می دانستم و به تو گفتم...ببین که از کجا به کجا رسیده ام که امروز تو با مهربانی می خواهی به من راه نجات آفتاب را بیاموزی...
در این شهر کوچه ها،همه بن نست است و ما در دایره تکرار این راه های بسته، به دنبال هیچ می دویم،اینجا تنها سکوت است و غبار آمده با باد اسیر در بن بست های شهر بی عابر ما.
اینک با بهانه شما می روم که نوروز را جشن می گیرید...با بهانه شما آرزوی سبزی و شادی می کنم...با بهانه شما پای سفره می نشینم و به ماهی قرمز خیره می شوم...با بهانه شما سال نو را تبریک می گویم!اما من که خوب می دانم،حتی بهانه هایتان هم تکراری است و گم در کوچه های بن بست.این جا کسی صدای کسی را نمی شنود...بگذارید بی بهانه بمانم.
|
تو با منی،هر جا برم مهرت تو قلب و جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه یه دم اگه،نبینمت... یه دنیا دلتنگت می شم نگاه دریایی تو،آبیه روی آتیشم واست دلم واست تنم واست تمام زندگیم از تو دوباره،من شدم با تو تموم شدخستگیم نم نم بارون چشمام گواه عشق پاکمه همنفس قسمت من دوستت دارم یه عالمه قشنگترین خاطره ها با تو و از تو گفتنه آرامش وجود من،صدای تو شنفتنه تو با منی |
بی گلايه بمان
نمی دانم این بغض از بی قراری کدام دریا آمده بود که تمام روز باران می بارید و آسمان شهر من در ناکجای این همه قطره،خیره خیره به گودال های آبی می نگریست که هر از گاهی،یک قدم،بغضش را می شکست...تمام روز فاصله دستان تشنه من تا نرمی خیس ابر،تنها یک ریسمان باران بود .
و حالا منم و این باران بی امان و این خیسی ترک خورده رو به آسمان...و راهی رو به انتهای ناگهانی جاده هایی که هیچ وقت به مقصد نمی رسد.همین جای هیچ کس نیست،پشت بی پناهی علفی گم می شوم و گوش به باران می سپارم؛می بارد اما با سازی ناکوک!کم کم صدای ساز باران در غبار عادت محو می شود و من می مانم و آوارگی ساز و خیسی ترک خورده رو به آسمان!این همه گم شدن و شکستن فقط برای روییدن است؟!
می دانم.باران همیشه از ابرهای حاصل خیز می بارد،اماگاهی به پای هرز علف هایی که فرصت روییدن از هر دانه گلی می گیرند...یا به ابر باید گفت آنجا ببار که خبری از پیچک نفسگیر نیست ، یا باید یک عمر خیش بر شانه کشید و رهوار خاک های جهان شد، یا همین جا ماند و با طراوت باران مرد.
اگر پای رفتن و نای گفتن نداری ، بی گلایه زیر خاک باران خورده بمان و بمیر.
رسم عاشق کشی
از روزهای گمشده ای می آیم که دفترم پر بود از حرف های باران خورده ، از قلمرو آفتاب می گذرم و از جاده سراغ آخرین حرف گمشده و غروب نگاه های آشنا را می گیرم .این جا پر است از راه های نرفته برای سفر ، اما راه های بی ترانه ، بی ماه و بی باران !من اما جایی از گم شدن هایم در میان این همه نگاه نگفته و حرف نخوانده ، رو به رفتن های ناپیدا می نشینم و برای باران های نباریده شمع روشن می کنم و از آسمان سراغ خواب های خیس را می گیرم ؛ بی قرار از دیدن رویای بوی خاک خیس و عاشقانه های گندم و باد...همه می گویند ، فراموشی ما آسمان را غافلگیر می کند که ناگاه بی امان می بارد...اما من می گویم امشب آسمان مرا فراموش کرده که هم نقره ماه را از من دریغ کرد و هم نم باران را . گویی تمام عمر غبارآلود و نیمه تمام می زیستم که اینک تمام شده ام !
این روزها گویی فراموشی معنای واژه ها ، رسم عاشق کشی است...این روزها گویی عشق تنها کلمه ای سه حرفی است که به راحتی می آید و می رود ؛ چون دوره گرد آشنایی که هر غروب غمگین جمعه از خلوت کوچه های باریک و کهنه شهر می گذرد و همه پنجره ها به آمدنش و رفتنش عادت کرده اند ؛ گویی دوره گرد ، تنها خاطره رنگ و رو رفته ای است که نمی توان وجودش را انکار کرد ، همین.
در میان این همه بی نشانی و این همه راه که از ناکجای زمین می آید و به هیچ کجا نمی رود ، مجالی برای حضور نیست تا بگویم...
نامه ها
این شعر برای من تنها یک شعر نیست،عطر خوشی که به هنگام خواندن آن تنهایی مرا پر می کند،اندوه شیرینی میهمان قلبم می کند و من به خواندن هر شب آن عادت تلخی دارم!با این شعر همیشه پرم از لحظه های ناب،پر از نوشتن و پر از هوای ذکر گفتن زیر نور ماه...چرا که این شعر حرف دل من است:
می دانم
حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا بعد از آن همه سال،
آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سر صبح آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نای تازه نعنای نورسیده می آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و...من نمی دانستم!
دردت به جان بی قرار پر گریه ام
پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرف ما بسیار،
وقت ما اندک،
آسمان هم که بارانی است...!
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و
دوری از دیدگان دریا نیست!
سربهسرم می گذاری...ها؟
می دانم که می مانی
پس لااقل باران را بهانه کن
دارد باران می آید.
مگر می شود نیامده باز
به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟!
تو که تا ساعت این صحبت ناتمام
تمامم نمی کنی ، ها؟!
باشد،گریه نمی کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم
به گریه می افتد،
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می آید،باران می آید
هنوز هم می دانم هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا کم نیستند ، اهل هوای علاقه و احتمال
که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند،
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی است...!
...حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خواب دوستت دارم تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان ساده بی نصیب من
هوای تازه می خواهند
ترانه روشن،تبسم بی سبب
اندکی حقیقت نزدیک به زندگی.
...نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و
تبسم کودکان اردیبهشت بیایی؟!
نه مگر قرار ما
قبول بوسه از دعای همین مردمان خسته بود...؟!
نه مگر وعده ما نگفتن حتی یک واژه
از آن راز پرده پوش...؟!
پس چرا کلید خانه را در خواب نیامدن گم کردیم؟!
هی تو...!تو از عطر آلاله...بی قرار!
تو این رسم رویا و گریه را
از که،از کدام کتاب،از کدام کوچه آموخته ای؟
کجا بوده ای این همه سال و ماه
چه می کرده ای که هیچ خط و خبری حتی
از خواب دریا هم نبود...؟
...غریب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب می شناسمت ری را!
...تمام این سال ها همیشه کسی از من سراغ ترا می گرفت
تو نشانی من بودی و من نشانی تو.
...حوصله کن ری را،
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می روی
همیشه این منم که می مانم...
...دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم
دیدی در آن دقایق دیر باور پر گریه گمت کردم
دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی!
...راستی هیچ می دانی من در غیبت پر سوال تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!
رسید،اما وقتی
که دیگر هیچ کسی در خاموشی خانه
خواب باز آمدن مسافر خویش را نمی دید.
...حالا آمدی،آمدی ری را!
پس این همه حرف نامنتظر از رفتن بی محال چرا؟!
...مگر ما کجای این بادیه بی نشان به دنیا آمده ایم ری را.
...حالا دیگر دیر است
من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام
نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام
و اسامی آسان نزدیکترین کسان دریا را...!
راستی آیا به همین دلیل ساده نیست
که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد؟!
...چقدر کوچه های خلوت بامدادی را
خیس گریه رفتم و در غم غروب بازآمدم
من می دانستم تو از میان روشن ترین رویاهای روزگار
تنها ترانه های ساده مرا برگزیده ای
چرا که من هنوز هم
خسته ترین برادر همین سادگان زمینم ، ری را!
...رازی دارد این سادگی
این رسیدن رویا
معلوم است که بعد از نامه ها
مرا آوازی از تحمل اوقات گریه آموخته اند.
...فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید...
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با رویاهایمان چه می کنند؟!
...دل بی قرار من، ری را!
اگر می آمدی،می دانستی
چرا همیشه،رفتن به سوی حریم علاقه آسان و
بازآمدن از تصرف بوسه دشوار است.
...ری را!
میان ما مگر چند رود گل آلود پر گریه می گذرد
که از این دامنه تا آن دامنه که تویی
هیچ پلی از خواب پروانه نمی بینم...!
...دیر آمدی ...درست!
پرستار پروانه و ارغوان بوده ای،درست!
مراقب خواناترین ترانه ها از هق هق گریه بوده ای،درست!
رازدار آواز اهل باران بوده ای،درست!
خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای،درست!
اما از من و این اندوه پر سینه...بی خبر،چرا؟
...ها ری را،می دانم
حالا می دانم همه ما
جوری غریب ادامه دریا و
نشانی آن شوق پر گریه ایم.
گریه در گریه،خنده به شوق،
نوش!
نوش...لاجرعه لیالی!
در جمع من و این بغض بی قرار
جای تو خالی!
(به دلیل طولانی بودن تنها گوشه هایی از شعر علی صالحی نوشته شده)
سرزمين باد
چقدر احمقانه است که می اندیشم بالاخره روزی این موج پر غصه به ساحل می رسد...من در دریا گم شده ام.
چقدر احمقانه است که نگران دروی شالیزار،دائم به عقربه خورشید می نگرم تا از وقت آن نگذرد...منزل من،انتهای ابدیت کویر است.
چقدر احمقانه است که چشم به آسمان دوخته ام تا با مهربانی از ابر برایم یک پیاله باران بفرستد...این جا که نشستم جز غبار در آسمان چیزی نیست.
چقدر احمقانه است که فانوس به دست در نگاه ها مهر می جویم و در دست ها یاری...اینجا همه نقاب بر صورت و دستکش بر دست دارند.
چقدر احمقانه است که پشت پنجره مانده ام تا صدای سوتی ، تکان دست رهگذری ، خستگی را از تنم به در کند...پنجره من انتهای یک خیابان بن بست است.
چقدر احمقانه است که به امید رسیدن تاری از مهر ، آنچه از مهربانی می شناسم دریغ نمی کنم...این جا سرزمین باد است و تارها با باد می روند و باز نمی گردند.
...اینک،گمشده دریا در سرزمین باد،انتهای ابدیت کویر،پشت پنجره به انتظار پیاله ای باران نشسته است...باران را گو ببار! باران را بگو عاشقانه ببار!
تولدت مبارک!
وقتی دلت از همه آدم های دور و برت گرفته ، دوست داری تنها باشی و با بهترين و نزديک ترين دوستت درد و دل کنی ! هی به جونش غر بزنی و گلايه از زمين و زمان رو تو گوشای اونی که فکر می کنی تو رو ميفهمه فرياد بزنی ! می خوای اگرم باهاش حرف نمی زنی ، کنارش قدم بزنی و ازش بخوای تا آخر دنيا هم که شده باهات بياد و هيچی نگه ! می خوای که همه حق های عالم رو به تو بده و طرفه تو رو بگيره و بهت بگه عزيزم حق با توست ! می خوای که فقط اون بهت بگه صبور باش ! بهت بگه نترس ، زندگی بالا و پايين داره !وقتی بی حوصله هستی ، عصرهای دلگير و ساعت های ناتمام و کشدار که حس می کنی حتی اونی که عاشقته ، تنهات گذاشته و به سادگی از کنارت رد شده ، حتی اونی که تو عاشقشی ، از دوستت دارم ها ، فقط همين لحظه رو می خواد و تو دل تو پر از غم ! وقتی که انگار از درد و بغض حتی نمی تونی آه بکشی چه برسه به فرياد ! دلت می خواد يه همدم ، يه همراه کنارت باشه که تنهايی و بی کسی خودتو باهاش قسمت کنی ! يه نفر که هميشه باشه...حتی اگر بودن کنار تو خيلی سخت باشه !
روزهايی که خورشيد آسمونت پر نور تر از هميشه هست و تو همه چيز رو قشنگ می بينی؛ روزهايی که بی دليل لبخند رو لب هات می شينه ؛ روزهايی که نمی تونی يه جا بند شی و از خوشی می خوای داد بزنی...دوست داری يکی باشه که پا به پات بخنده ، برقصه و آروم و قرار نداشته باشه . دوست داری يه نفر باشه که بدون اين که ازت دليل و توضيح بخواد ، باهات بشينه ، بگه ، بخنده !
حالا اگه اين يه نفر رو داشته باشی ، دوست داری روز تولدش همه خنده ها ، همه خوشی ها ، همه اميد ها ، همه بودن های قشنگ ، همه موفقيت ها ، همه گرمای خورشيد ، همه سبزی بهار ، همه طراوت بارون و خلاصه...همه دنيا رو بهش بدی !
...عزيز دلم ، اگه دست من بود ، می گفتم همه دنيا مال تو... ! تولدت مبارک !
ساده بگويم
ساده بگویم دلتنگم و خسته . ساعت هاست می نویسم و می نویسم و در فاصله هر کلمه، هزار حرف ناگفته می ماند...پس سطر دیگر آغاز می کنم تا ناگفته ها با سیل واژه ها جاری شود ! اما بی فایده است...باز در هر فاصله گوشه ای از دلم زیر خاک می ماند و باز سطری دیگر ...و باز...
ساده بگویم از شما دلم گرفته است...مگر می توان عطر یاس را انکار کرد ، وقتی ظلمت بر باغ سایه افکنده؟ یا فانوس های شوخ ستاره را ، وقتی که تار و پود مه پیراهن آسمان شده؟ یا ترنم و لطافت باران را ، وقتی که خورشید بی دریغ می تابد؟
پس بگویید چرا وجودم را ، وقتی نمی آیم...عشقم را ، وقتی نمی گویم...دلتنگیم را ، وقتی نمی نویسم...غصه ام را ، وقتی فریادنمی کنم...و تنهایی ام را ، وقتی آوار نمی کنم...انکار می کنید؟
ساده بگویم ؛ باید اشک ریخت ، باید گفت ، باید آمد ، باید نوشت ، باید فریاد زد ، باید چون آوار ریخت ! ورنه هیچ قلبی ، نه عاشقی را باور می کند و نه دلتنگی و تنهایی را. می دانم مرا انکار می کنید...
کوچه و نامه
تنهايی ام هميشه پر هياهو بوده و آسمانم هميشه پر از بادکنک های رنگی و من چون نامه هايی که از غربت می آيند، از تمام جاده های انگار ناتمام دنيا می گذرم و هميشه دير به مقصد می رسم؛ اما گناه دير رسيدن از نامه ها نيست!...تو که خوب می دانی، راه دراز است و پر پيچ، شايد هم نگارنده بی مهر...خرده از نامه خسته از به دوش کشيدن سطرهای نوشته و نانوشته در اين راه ناهموار مگير.نامه را بخوان!
چشمانم هميشه پر موج بوده و هوايم هميشه پر از گندم و من چون کوچه های خلوت مانده در نيمه شب، جايی از گم شدن های اين شهر به خواب رفته در بی کجايی پر شتاب عابران نيامده ، رو به رفتن های ناپيدا ، هميشه دير به جاده می رسم؛ اما گناه دير رسيدن از کوچه های خلوت نيست!...تو که خوب می دانی کوچه را گام های عابران به جاده پيوند می دهد...خرده از کوچه تنها مانده در شب مگير.از کوچه گذر کن!
...بيا همين طور که نم نم از کوچه گذر می کنی ، نامه را بخوان.
دوزخ خدا
در جهان کدام ابلهی به پايه ی ابلهی رحيمان رسيده است و در جهان چه چيز به اندازه ابلهی رحيمان مايه ی رنج فراهم کرده است!
وای بر عاشقانی که از رحمشان برتر ، پايگاهی ندارند!
شيطان روزی با من چنين گفت: خدا را نيز دوزخی هست ؛ دوزخ او عشق به انسان است.
و چندی پيش شنيدم که گفت: خدا مرده است.رحم خدا به انسان او را کشت.
چنين گفت زرتشت،بخش دوم،درباره رحيمان
ما برای تنهايی خدا
در اين شب ها که حتی آسمان بی رنگ است و ستاره ای سو سو نمی زند بيا تا من و تو آسمانی پر ستاره باشيم ، درخشان و آبی .
اين روزها که دنيا کويری خشک است با هزار سراب عشق و صداقت و وفا ، بيا تا من و تو واحه ای باشيم برای تمام مسافران گم کرده راه ، واحه ای سبز با سايه هايی خنک .
اين جا ميان اين همه دلتنگی و بغض پنهان شده در گيسوی پريشان روزگار ، بيا تا چشمان من و تو بی دريغ و بی هراس ببارد تا کسی زير بغض آسمان چتر باز نکند...بگذار به همه بگوييم از خيس شدن نگريز که نه گريزی هست و نه گزيری .
اين لحظه ها که همه در انتظار گرفتن نشسته اند و چشم به دست های ديگری دوخته اند ، بيا من و تو لذت بخشيدن را تنهايی ببريم و تنها دو دست بخشنده باشيم و باور کنيم بخشندگی هنر و نعمتی است که هر کسی را لياقت داشتنش نيست.
دلتنگ نباش که هميشه چيزی از دست می رود يا بخشيده می شود...بخواه سفره مهربانی ات آنقدر گشاده باشدکه دنيايی از گنجشک های لرزان از سرمای زمستان و هلاک از گرمای سوزان را حياتی دوباره دهی!
بيا قلب ديگران را به خودشان ببخشيم و چشمان خشکشان را به آيينه ها . شايد که ما آمده ايم تا خدا تنها نباشد...
...مال تو!
اين شعر که خوانندش احسان خواجه اميری هست رو برای کسی می نويسم که از وقتی شناختمش هميشه همه جا و در هر شرايطی همراهم بوده و من قشنگی و صبوری خيلی از روزهای سردم رو مديون بودن اون هستم:
هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هر چی که خاطره داری، مال من
اون روزهای عاشقونه، مال تو
اين شب های بيقراری، مال من
منم و حسرت با تو، ما شدن
تويی و بدون من، رها شدن
آخر غربت دنياست، مگه نه؟!
اول دو راهی، آشنا شدن...
تو نگاه آخر تو، آسمون خونه نشين بود
دلت رو شکسته بودن، همه قصه همين بود.
می تونستم با تو باشم، مثل سايه، مثل رويا
اما بيدارم و بی تو ، مثل تو ، تنهای تنها...
پست بودن هم سخته !
هیچ وقت فکر نمی کردم پست بودن این همه سخت باشد. روزی که از سعی کردن برای خوب بودن ، دلم شکست ، با خود گفتم ؛ اینک که میان این مردم به خواب رفته ، نمی توان رویا دید ، اینک که این جا از خوب بودن نه تنها آنچه می خواهی به دست نمی آید بلکه همان که داری نیز از دست می دهی ، اینک که مردم این شهر عادت به فراموشی کرده اند و تنها می توانند دایره محدود دنیای خود را ببینند...اگر نمی توانم با خوب بودن چیزی راتغییر دهم پس ، پست ترین می شوم! با خود عهد بستم " پست ترین " مردم شهری شوم که تمام صداقت و صمیمیت و احساس ناب و خالصم را از من گرفت و در عوض به من تنها تلخی داد با کوله باری از تجربه که هیچ کدامشان هم ارزش آن چه از دست رفت را نبود.
اما حالا می بینم ؛ برای پست بودن هم عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی !
دیگر اگر از حال من بپرسی یا از آرزوهایم ، اعتراف می کنم که " نمی دانم ".حقیقت آن است که اعتراف کردن به " نمی دانم " ساده تر از گفتن " می دانم " است چرا که وقتی به زبان بیاورم " می دانم " تازه همه چیز آغاز می شود...باید بگویم چه می دانم ، چه می بینم ، چه می شنوم . چه سخت است زندگی کردن ! چه سخت است آدم بودن و آدم ماندن ! و چه سخت تر است پست شدن و شست ماندن !
گيسو پريشان کن
پس از گذر از روز های برفی ٬ از پريشانی گيسوی طلايی خورشيد در دست آبی آسمان ، جان می گيرم و روی پله های حياط می نشينم تا پيش از رسيدن دوباره ابرهای پر از بغض و گلايه ٬ نفسی تازه کنم .
خورشيد اما بی هراس از باد پر سوز و ابرهای رقصان که هلهله کنان از دور می رسند ٬ در قنديل های شيروانی همسايه می خندد و من که در فراموشی مردمان شهرم گم شده ام ٬ بر می خيزم تا در عبوری ساده ٬ اندوه آنها را با خود به سطرهای نانوشته ببرم ٬ بی آن که کسی مرا بشناسد.
چه خورشيد گيسو پريشان کند و چه ابر آسمان را به تسخير درآورد...آسمان من هميشه پر از خيسی و همهمه باران است و من به اندازه تمام شيشه های اين شهر ٬ قطره های باران را دانه به دانه شمرده ام و بار سفر از دوششان گرفته ام.انگار تا ابديت کار من استقبال از قطره هايی است که از بغض تمام روزها و شب ها آمده اند.
...اين جا من چون گياهی هستم که وارونه در ليوان آب می ميرد ٬ آسمان من هميشه ابری است...گو خورشيد در آسمان اين مردمان ٬ گيسو پريشان کند تا آهسته در نور کم رنگش ٬ ريشه بزنم و زنده شوم .
به احترام برف ها...
مکالمه تلفنی ام که قطع شد از پس پشت هزار غصه که از آنها می گريختم ، نفس کم آوردم...به عادت دلتنگی های هميشه ام کنار پنجره رفتم ، تا هوای تازه، آرامم کند...هيچ دستی نبود ، هيچ نگاهی...يعنی خدا هم نسيم ملايمش را از من دريغ می کرد...؟ پرده را که کنار زدم ، با ديدن برف هايی که بی امان از آسمان بر زمين می نشست چنان شگفت زده شدم که دلم نيامد زير برف بنشينم و چيزی از آن لحظه ننويسم...هر چند ديگر نوشتن هم تسکينم نمی دهد ! اما می نويسم به احترام برف ها و خدايی که نشسته و می داند ، می خواهم چه بگويم...پس خاموش می شوم و تنها می نويسم...الباقی را آنکه بايد ، می فهمد:
در کوچه هياهوی شاد برف هايی است که بی وزن و بی صدا می رقصند و عمر کوتاهشان را به دست زمين می سپارند.
پاک و سپيد ، چنان آرام از سرزمين خود رخت سقر می بندند که هيچ کس ، غربت را در نگاه ساده شان باور نمی کند ِ بی هيچ گلايه ای چنان بر خاک می نشينند گويی هميشه آرزو داشته اند بر خاک بميرند.
گويی از دور می آيند ، تنها به اين اميد که به سايه خود زير نور چراغ برق کوچه های خلوت بپيوندند...و من و تو با شتاب بی دليل مان در گذر از کوچه ها ، تنها آرزويشان را زير پا له می کنيم. تنها ، مانعی می شويم برای رسيدنی از سر تسليم...تسليمی از سر ايمان و ايمانی از سر عشق...بيا زير آسمان برفی ، بر هيچ جاده ای قدم نگذاريم...به احترام برف ها!
برف
برف آرام بر حاشيه راه می نشيند و گام های من سنگين و تنها بر جاده ای که در پيچ پيچ اين همه سيمان و آهن ، آهسته و آرام گم می شود و تمنا و فرياد يافته شدن نيز ندارد.
برف ، مثل ابتدای شکستن بغض دلتنگی ، آرام و بی صدا اما پر از هياهوی گنگ و بی امان می بارد. چه ساده می توان رنگ زمين را از پس پشت سپيدی برف ديد، به سادگی برداشتن يک قدم...ای کاش رنگ دل آدم ها را نيز می شد به همين سادگی ديد !
آهسته آهسته از ميان نفس های سرد و مه آلود رهگذران فرو رفته در خويش می گذرم تا شايد بتوانم از پشت پلک های افتاده شان ، رنگی از مهر ببينم...اما دريغ نگاهشان هم در مه سرد نفس هايشان گم شده...ديگر نگاهشان را نيز نمی بينم ، مثل رنگ دلشان !
قدم هايم يکی پس از ديگری مرا از اين شهر و آدم هايش دور می کند...رقص سبز شاليزار در دست نسيم...هم آغوشی ابر و آسمان...بوسه موج ها بر لب دريا...و صدای پر از زندگی باران در جنگل در خيالم هنوز زنده است...
منو ببخش
اگر راهم اين روزها از تو يه کم دوره، ببخش
توی زندگی آدم يه وقتها مجبوره، ببخش
بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافی نبود
عکس من تو قاب رويايی که می بافتی نبود
ببخش اگر ميونمون فاصله هست
جای نفس تو سينه هامون گله هست
ببخش اگر غربت چشمای من
فقط واسه نداشتن حوصله هست
حالا که گذشته از من...
تو بايد صبح بمونی
مثل آينه شمعدون های نقره شفاف بمونی
يه سبد دعا و حوشبختی، يه فردا مال تو
دست من بود که می گفتم همه دنيا مال تو
برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن
همه رو با هر کی دوست داری هماهنگ بزن
دوريمون رو باز می ذاريم به حساب سرنوشت...
بهترين باش!
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی
بوته ای در دامنه باش
ولی بهترين بوته ای باش که در کناره راه می رويد
اگر نمی توانی درخت باشی ، بوته باش
اگر نمی توانی بوته ای باشی ٬ علف کوچکی باش
و چشم انداز کنار شاه راه را شادمانه تر کن
اگر نمی توانی نهنگ باشی ٬ فقط يک ماهی کوچک باش
ولی بازيگوش ترين ماهی درياچه!
همه ما را که ناخدا نمی کنند ٬ ملوان هم می توان بود
در اين دنيا برای همه ما کاری هست
کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر
و آنچه که وظيفه ماست ٬ چندان دور از دسترس نيست
اگر نمی توانی شاهراه باشی ٬ کوره راه باش
اگر نمی توانی خورشيد باشی ٬ ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمی گيرند
هرآنچه که هستی ٬ بهترينش باش!
هی ٬ تو...! آره...
هی ، تو...! آره تو رو می گم که داری وبلاگ من رو می خونی...
همه ما عادت داريم می بينيم...می خونيم...می شنويم...و به سادگی می گذريم ! زندگی همه آدم ها مثل همين وبلاگه ! از هر جايی آدم ها می آن ٬ سرک می کشن ٬ بعضی ها رد پا می گذارن و بعضی ها فقط نگاه می کنن ٬ خيلی ها اصلا نمی دونن همچين وبلاگی هست ٬ خيلی ها هم اسمشو می بينن اما بی تفاوت از کنارش می گذرن.
بعضی ها دايم ميان سر می زنن چون از قالب وبلاگ خوششون اومده يا شعر ها و نوشته ها باب ميلشونه يا به خاطر موزيک وبلاگ می آن يا لينکدونی اون !...
اما اگر يه روزی وبلاگ نويس شعری برای دلش بنويسه يا موزيک دلخواهش رو بگذاره...اون جور که دوست داره نقاشيش کنه و لينک آدم هايی رو بگذاره که دوست داره يا اصلا لينک نگذاره...خلاصه اگر فقط برای دل خودش بنويسه ٬ به تعداد انگشتای يک دست هم نمی آن وبلاگشو بخونن.
زندگی درست مثل همين وبلاگه ! تا به ميل ديگران رفتار می کنی...حرف می زنی...می بينی...حتی عاشق می شی و عشق می ورزی ٬ دوستت دارن ! اما وقتی می خوای خودت باشی با علايق و سلايق خودت ٬ اخماشون می ره تو هم ! باهات قهر می کنن ! بهت کم محلی می کنن ! ديگه دوستت ندارن ! ازت می گذرن ٬ ساده و بی تفاوت ! حتی از انسان بودنت هم می گذرن.
هی ٬ تو...! آره تو رو می گم که داری وبلاگ من رو می خونی...اگه تو هم وبلاگ من رو واسه دل خودت می خوای ٬ بيا بهم بگو و فراموشم کن !
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد
رنگ آبی در آسمان
زمانی هست که ديگر روز نيست ، و شب هم نشده . اما رنگ آبی در آسمان هست ، که رنگی برای خاطره است و آرامش ، رنگی برای مردن . اين بازمانده رنگ آبی ، که به آن باور نداريم . درست مثل عشقی که تنها به دليل نيازمان به دوست داشته شدن به آن عادت کرده ايم و تنها می خواهيم دوستمان بدارند و دوست بداريم...شايد از همين روست که ديگر صادقانه گفتن نيز آموختنی شده و عشق ورزی هم !
امان از روزگاری که همگان می توانند بياموزند صداقت را در گفته هاشان به نمايش بگذارند . امان از روزی که ياد بگيريم دوست بداريم . مهر و صداقت ، جوشش درونی است ، ذاتی پاک و تغيير ناپذير ! اما آموختنی را می توان حذف و اضافه کرد.
دوست داشتن های اين روز ها نيز مانند کتاب های مدرسه برايم نا آشناست ! دوست داشتن های امروز را هم مثل کتاب های دوران دبستان تغيير داده اند ! درس های جديد آمده و درس های قديمی حذف شده...
...من اين جا بس دلم تنگ است و هر آوازی که می بينم...بد آهنگ است ! بيا ره توشه برداريم...قدم در راه بی برگشت بگذاريم ، ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است ؟ ...رنگ آبی در آسمان هست ، که رنگی برای خاطره است و آرامش ، رنگی برای مردن...
او آرام رفت
او آرام رفت...
بوی سيب گلاب ، عطر بهار نارنج های حياط کوچک ، کشمش های سبز و شيرين با تمام خاطرات خوب کودکی در صبح بارانی آخرين روز ماه اول زمستان زير خاک آرام به خواب رفت.
سنگ صبور و هميشه خندانی که در رفتن به اميد شوق کودکانه اش هنگام اولين سلام و اولين بوسه چشم به راه می دوختم و هنگام آمدن به اميد دعای خيرش و ديداری دوباره منزل را به انتظار می نشستم،اويی که گيسوی سپيدش می درخشيد و دستان گرمش را می خواست به هنگام قدم برداشتن در دست بگيرم،عزيزی که تنها پناهگاه بی دغدغه هميشه کودکی و جوانی ام بود...اين آرام فرسنگ ها دور از من به خواب رفته.
اين بار هميشه مهربانم تنها به سفر رفت ، بی آنکه چشم بع دستان من بدوزد تا دستانش را بگيرم . و من آخرين آب را آرام روی صورت مهتابی اش ريختم و اين بار نه با روسری ابريشمی هميشگی اش بلکه با جامه ای سپيد موهايش را پوشاندم و جامه سپيد بر تنش نشاندم ...
...مادربزرگ رفت بی آن که آخرين بوسه ام را بر پيشانی اش پاسخ دهد ! مادربزگ رفت بی آن که مثل هميشه با مهربانی بغض مرا به آرامش دعوت کند ! مادربزرگ رفت بی آن که دستان سردش ، دستان بيتاب و پر خواهشم را برای يک بار ، تنها يک بار بفشارد ! مادربزرگ رفت بی آن که برای آخرين بار به من فرصت دهد سر سينه گرمش بگذارم و از سرنوشت گلايه کنم ! مادربزرگ منتظرم نماند تا از راه برسم و به او سلام کنم...حتی بگويم خداحافظ !
من وقتی در گوشش زمزمه کردم مامان بزرک خداحافظ که تن بی جانش در آغوشم بود...دلم برايش تنگ شده !
به تو می رسم
باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
با صدای خیس بارون تو رو آواز کنم
از تماشای قناری به تو پرواز کنم...
به تو من می رسم از این شب نیلوفری
به تو می رسم من از این راه خاکستری
به تو که خاطره هامو به همیشه می بری...
به تو پل می زنم از بهانه هام و از همه شبانه ها م و می رسم به تو دوباره...
از گل و شعر و ستاره می رسم به تو دوباره...
مه را حصارم کن
اين روزها برای دمی آسوده نفس کشيدن بايد مه را گرداگردت انگار کنی . چرا که در مه هيچ چيز به وضوح کامل نخواهد رسيد و به محض آن که آشکارا ببينيم ٬ آن چيز از کنار ما گذشته يا ما از کنارش رد خواهيم شد...در مه همه چيز ناگهان از ناکجا می آيد و خيس و براق و لطيف تنها برای لحظه ای می ماند و می رود...در مه هر چيز زشتی قدری زيبا و تحمل پذير خواهد شد...در مه هميشه صفحه چشم و روح و ذهن ٬ سپيد يکدست است و نرم و تازه ! از مه به بلور شفاف واقعيت نمی توان رسيد اما بهتر...که هيچ چيز ماندگار نيست ! حتی واقعيت !
ديگر نمی خواهم به هيچ چيز عادت کنم...حتی به باور هايم...حتی به مه..حتی به عشق ! هر چند عشق ٬ قطار مسافر بری نيست تا تو اگر کمی دير رسيدی ٬ قطار رفته باشد و تو مانده باشی...با چمدان های سنگين ٬ با تاسف ٬ با قطره های اشک در چشمان حسرت نشسته ات...! اما اين جا فرصتی برای عشق نيست ! فرصتی حتی برای زندگی ! اين جا هر نفس غنيمتی است که شايد لحظه ای بعد به تاراج برود ٬ مثل روياهايت ٬ مهربانی ات ٬ آرزوهايت و عشقت...هر چند رويا و مهربانی و عشق ٬ تن به فراموشی نمی سپارند ٬ مگر يک بار ٬ برای هميشه !
نه مه...نه عشق...نه عادت ! اينجا تنها شاليزار را نمی توان انکار کرد و دشتی پر از مه را !
درخت زمستانی
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی ،
هر چه برگم بود و بارم بود ؛
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود ؛
هر چه یاد و یادگارم بود ؛
ریخته ست .
چون درختی در زمستانم .
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود .
چون درختی اندر اقصای زمستانم .
ریخته دیریست ،
هر چه بودم یاد و بودم برگ :
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله بیمار لرزیدن .
برگ چونان صخره کری نلرزیدن .
یاد رنج از دست های منتظر بردن ؛
برگ از اشک . نگاه و ناله آزردن .
ای بهار همچنان تا جاودان در راه !
همچنان تا جاودان بر شهر ها و روستا های دگر بگذر .
هرگز و هرگز ،
بر بیابان غریب من ،
منگر و منگر .
سایه نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ، خوش تر .
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو ،
تکمه سبزی بروید باز بر پیراهن خشک و کبود من .
همچنان بگذار و بگذر...
باغ بی برگی
می نويسم اما اين نوشتن برای دل غمگين و غبار آلودم نيست...اين نوشته برای اويی است که بايد بداند هنوز و هميشه می توان به فردا دل بست...می توان جور ديگر زيست حتی اگر بنا باشد بی عشق بزيی !
پشت پرچين های دوردست باغ بی برگی نشسته بودم و چشم به قاب خاکستری پر از شاخه های خشک و سرما زده زمستان دوخته بودم...تصويری از آن غروب دلگير دوازدهمين روز زمستان که با به ياد آوردنش در آن عصر غريب و باران خورده ميان باد های وحشی شهری در غربت ٬ در ذهن و روحم ماندگار شد و هنوز قاب چشمان بسته و بازم هست! که ديدم بال جم کرده ای و بر زمين نشسته ای با اندوهی خيس در چشمانت که آيينه تمام وجودت است...اين تنها می توانم برايت بنويسم !
راحله من ! هميشه به خاطر بسپار حقيقت تغيير نمی کند و آنچه تغيير می کند حقيقت نيست ...مثل غصه ها و حتی لبخند ها... مثل کينه ها و عشق ها...تنها چيزی که به نظر می رسد در اين دنيا حقيقت دارد ٬ تغيير است!!!
اما راحله من ! بغض نکن ٬ به بال هايت تنها اندکی استراحت بده تا باز پرواز کنی .تو برای ايستادن آفريده نشدی ...انسان همواره در تغيير است...
سکوت می کنم
سکوت مکتب اعتراض است...سکوت نشانه رضايت است...اما برای من هيچ کدام! سکوت من ...سکوت من از خستگی است...گل شب بو سکوت می کند تا خستگی برود و رنج پاک شود...
هستی؟
با تو دارد گفت و گو شوریده مستی.
مستم و دانم که هستم من...
ای همه هستی ز تو ، آیا تو هم هستی؟
بگذار کسی نداند...
اگرچه نسیم وار از سر عمر خود گذشته ام و بر همه چیز ایستاده ام و در همه چیز تامل کرده ام رسوخ کرده ام؛
اگر چه همه چیز را به دنبال خود کشیده ام : همه ی حوادث را ، ماجراها را ، عشق ها و رنج ها را به دنبال خود کشیده ام و زیر این پرده ی زیتونی رنگ که پیشانی ی آفتاب سوخته ی من است پنهان کرده ام ،
اما من هیچ کدام این ها را نخواهم گفت
لام تا کام حرفی نخواهم زد
می گذارم چون نسیمی سبک از سر بازمانده ی عمرم بگذرم و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تامل کنم ، رسوخ کنم ، همه چیز را دنبال خود بکشم و زیر پرده زیتونی رنگ پنهان کنم : همه حوادث و ماجراها را ، عشق ها و رنج ها را مثل رازی مثل سری پشت این پرده ضخیم به چاهی بی انتها بریزم ، نابودشان کنم و از آن همه لام تا کام با کسی حرفی نزنم...
بگذار هیچ کس نداند ، هیچ کس ! میان همه خدایان ، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.
و به کلی مثل این که این ها همه نبوده است ، اصلا نبوده است و من هم چون تمامی آن کسان که دیگر نامی ندارند ...! مثل این که نسیم وار از سر این ها همه نگذشته ام و بر این ها همه تامل نکرده ام ، این ها همه را ندیده ام...
بگذار هیچ کس نداند ، هیچ کس نداند تا روزی که سرانجام ، آفتابی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد ، آب این دریا را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند تا برای همیشه از جریان و رفتن باز مانم...
دير بی ديوار
عصر روشن زمستان بود و من پشت به شیشه های قدی رو به حیاط محو آسمان آبی و حیاط سرما زده اما زنده به حرکت آرام گنجشگ ها نگاه می کردم که چون برگ های رنگ به رنگ پاییزی از شاخه آرام بر روی خاک می نشستند و بر می خواستند . حیاط غرق در زمستان دوست داشتنی بود و من غرق هوای تازه زنده بودن و زندگی کردن.
چشم از آسمان که برداشتم عکس ویرانه های بم هجوم آوردند و چشمانم قاب تلخی مرگ بی صدا و خفته در خاک شد.انگشت بر هر گوشه ای که می گذاشتم ده ها هزار نفر زیر انگشتانم جان سپرده بودند و ده ها هزار نفر بر خاک عزای عزیزی نشسته بودندو ده ها هزار نفر گیج و مات حتی درد را حس نمی کردند و ده ها هزار نفر...روی عکس چند انگشت می شد گذاشت؟
قاب تلخ را شکستم و از شیشه رو به حیاط که نفس نفس می زد فاصله گرفتم .به راه افتادم... بر سنگفرش خیابان، تنها خاک همیشه آشنا با قدم هایم بود و هزار گام رفته و نرفته که تنها از رد آنها بویی مانده بود و دیگر هیچ !
خورشید بی تاب اما کم جان دامن کشیده بود و از تمام درخشانی اش ، تنها رنگی دور بر گوشه آسمان نقش بسته بود ؛ من اما با چشمانی به رنگ آفتاب نشینان در بی زمانی پیوند روز و شب خیره به راهی بودم که رهگذران از آن با باد به استقبالم می شتافتند و بدون هیچ مکثی چون بیگانگان از کنارم می گذشتند .
ذهن من اما در شتاب و گذر چشم های نا آشنا و سفر همیشگی خورشید نبود ، ذهن من در انتظاری گنگ اما شفاف ، در فرسایشی شیرین ، پر از هیاهوی چرایی و کجایی غلت می خورد...آرام...مواج...لرزان. گویی در زیر و رو شدن های پی در پی در آن دریای بیکران ، تازه تازه به خود می رسیدم و از خود دور می شدم.
از غلت خوردن وا ماندم و گوشه ای نشستم تا خستگی از تن به در کنم ، آن گاه بود که مثل تمام لحظه های ناگهان ، باز خیال لطیفی چون مه بر تن گرم از تقلایم نشست و خنک چشم بستم !
گنجشک ها بر شاخسار تک درخت حیاط ، سر در پر کرده بودند و قاب تلخ و بی صدا ، پشت خیال لطیفی پناه گرفته بود و ذهن در سیال خود ، دست از فرسوده شدن برداشته بود .
من در دیری بی دیوار نشستم تا در سکوت به عبادت تو بنشینم!
دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده جونم !
می خوام ببینمت نمی تونم ،
بین ما دیوار های سنگی
فاصله یک عمر...می دونم !
بغض ترانه مو شکستم
می خوام بگم عاشقت هستم...
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه من !
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لب های بسته من !
نیمه شب ، از خوابم پا میشم...نیستی پیشم ، باز دیوونه میشم
دوری تو ، تیشه زد به ریشه ام...نیستی پیشم...
بی صدا ، از من خالی میشم
هم صدا ، با بالی میشم
گونه هام...خیس از شبنم غم...نیستی پیشم!
تو بودی و هستی....
تو شب جاودانه مه آلود اما مهتابی غرقه در عطر تو هنوز و همیشه عزیز من !
ايستگاهی بی انتظار
راستی چرا مردم فکر می کنند هر که در ایستگاه اتوبوس می نشیند در انتظار رسیدن به مقصد است و بی تاب رفتن ؟!
چرا کسی فکر نمی کند که باید به تماشای جشن باران نشست و آیینه های نقش بسته بر زمین را نشکست و خواب دلتنگ زمین که آغوش بر باران گشوده را آشفته نکرد؟
چرا نمی توان ناگهان گوشه ای نشست ؟ آرام گرفت... فکر کرد... وبرای کسی نوشت که حتی اگر بدانی نامه هایت را نمی خواند باز می نویسی ؛ نه برای این که او بهانه نوشتن است که درشهر پر از بهانه ، او خود همه بهانه ها را گرفته است ! تنها چون کاغذ برای او می رود می نویسی ...حتی اگر نامه را باز نکند ، حتی اگر جواب نامه هایت را ندهد ...
این جا نور می بارد و هر گوشه آیینه ای در برابر دنیا گذاشته اند که آدمها بی
تفاوت تصویر انها را می شکنند و از خیسی فرار می کنند. اما من در ایستگاه بی سقف اتوبوس نشسته ام و برای تو می نویسم ؛ بدون ترس از خیسی و بدون انتظار کلافه کننده برای رسیدن و رفتن . من ، تنها می خواهم میان آیینه و نور بنشینم و برای تو بنویسم ، نگاه گنگ مسافران ایستاده را خیالی نیست ، سماجت باران برای نشستن بر پوست دلم را خیالی نیست ، حتی عبور لحظه به لحظه سوز آواره همراه غروب یا هیاهوی زندگی روزمره در خیابان را هم خیالی نیست . این جا برای من تنها نور و آیینه هست و حضور غایب آنی که تویی ...
لحظه ای در شب
به تو دست می سايم و جهان را در می يابم
به تو می انديشم
و زمان را لمس می کنم
معلق و بی انتها
عريان.
می وزم،می بارم،می تابم.
آسمان ام
ستاره گان و زمين،
و گندم عطر آگينی که دانه می بندد
رقصان
در جان سبز خويش.
از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب.
می درخشم
و فرو می ريزم.
با من بيا
در این عصر غرق شده در طراوت ایستاده بر زمینی با آغوش باز با تک پوشی از آینه های خیس ، تنها هوای یک چیز در قلب من پشت پنجره های بسته حسرت می خورد ؛ هوای با تو بودن !
از خیس شدن نهراس ، این جا باران مهربان است...این جا باران همیشه عاشق است. من از راهی میگویم همه از خاک عشق که باران سنگین ترش کرده و عطرش را در هوا می رقصاند. اینک بند کفشهای گل آلودت را بگشا ، چتر ببند و با من زیر باران بیا !
آبی ترين دريا
من آبم آب
آب بی عشق باران نمی شود
باران بی عشق دريا نمی شود
دريا بی عشق آبی نمی شود
تو ،
آبی ترين دريای باران باش.
کی و کجا...؟
نمی دونم بالاخره کجا ، کنار کدوم برکه ، زير سايه کدوم درخت ، در سکوت کدوم دشت بالاخره ميشه کفش های هميشه رفتنم رو بکنم و برای يک لحظه بشينم و با چشای بسته به بودن فکر کنم !
نمی دونم اين جاده طولانی آزمون های هميشه کی تموم ميشه ! اين سنگ های هميشه در راه کجا کنار ميرن ! اين دلتنگی کی کوله بارشو از من جدا می کنه و به راهه خودش می ره !
فقط يه چيز و می دونم اين که اين جا شهر پر بهانه ای ست که من بايد همه بهانه ها را بگيرم...مبادا تو بهانه گير شوی ! اين جا شهری پر از همهمه و هياهوست که من بايد سکوت کنم مبادا گوشت بيش از اين آزرده شود !
اينم می دونم که تنها چيزی که من رو با اين کفش های قصه گو به راه می خونه... بودن يه عاشق و نگاه های صميمی و پاک دوست هايی که هميشه کنارم بودن و دست های هميشه رو به آسمون مادر و پدرم و نفس های گرم همه اون آدمايی که دوسشون دارم هست .
...پس باکی نيست ! من می روم که همه بهانه ها را بگيرم...
کوچ کننده به راه باز گرد
این بار در گذر روز های طلایی و شب های نقره ای ام یکی کنار راه همیشه رفتن نشسته که همه جا پای رفتنم را او به راه می کشید . حالا که من عاشقم دور شدی
این بار در کنار دنیای سرشار از عشقی که تازه در آن متولد شده ام کسی پشت در مانده و بی فریاد ، سکوتی تلخ را در گهواره می خواباند.
این بار در آسمانی که هر روز برایم آبی تر از روز قبل است و با پرهایی شسته در مهتاب رو به خورشید مهر پرواز می کنم یکی از همسفر هایم بال بسته و گوشه ای نشسته.
این بار که من عاشقم ...صمیمی ترینم چون شاخه ای در پاییز تن به سرمای باد زود رس زمستان سپرده...و گل نمی دهد.
در کتاب های لغت دیدم نام تو را کوچ کننده معنی کرده بود ؛ پس چه شده که تو در غم نیمه شب مانده ای؟ بیا از شب کوچ کن همسفر...من کنار سحر منتظر تو نشسته ام...بیا از قلب های پر کینه کوچ کن ، من کنار قلبی عاشق به انتظارت نشسته ام...بیا از نگاه های دو رنگ بگذر،من کنار نگاهی نقره ای منتظرم... بیا از نقاب های جمع شده در دورت نگاه بر گیر ، من کنار صورتی یکدست منتظر تو هستم...بیا از زخم های به چرک نشسته که درمان ندارند بگذر ، من این جا کنار لطافت روحی عاشق در انتظارم...بیا از دنیای آزار های پی پی در آنان که در نمی دانم کجای نفهمیدن تو اتراق کرده اند ، کوچ کن ، من کنار آتشی گرم و خیمه ای ساده منتظرم...
تو را هیچ گاه نشسته ندیدم و ساکن... این بار هم مرداب نشو ! دنیای عفن خرچنگ ها را به آنان بسپار و به سوی دریا بیا...من کمی مانده به اولین موج دست در دست مهربانی انتظار تو را می کشم .
خوب من ! سرزنشم نکن که تو را در کوچه های غم زده گم شده می بینم و نامت را ، تنها نامت، را حک شده بر قلب های بویناک از تردید و کینه و دو رنگی ؛ من که می دانم تو اهل شهر های همیشه گم در تاریکی نیستی ، من که می دانم تو در قلب های کوچک و رنگین نمی گنجی . من که می دانم تو از جشن شب های بال ماسکه بیزاری و آواره کوه و صحرا برای چیدن گیاهان برای کوبیدن و مرهم گذاشتنی... اما بگو کدام گام آنقدر عمیق بود که تو خاک مرطوب راه مانده ای ؟ کدام نقاب یکی شده با صورت تو را در ازدحام چراغ های خاموش نگاه داشته ؟
تو از جنس سکوت و سکون و جاده های بیراه و چراغ های شکسته نیستی...به راه برگرد و سیاهی بیراه را به همانان بسپار که همیشه مسافر پر غبار نا کجایند و به خیالشان مقصد نزدیک و هر گامشان با مهر است !!! تو که می دانی راه تو غبار ندارد و مقصدت آبی بیکران است !
زندگی ...يافتم!
امروز گویی زندگی را دیدم:
در دستهای یخ کرده که با عجله به دنبال پناهی برای گرم شدن بودند...
در پولک ماهی نقره ای که بر سنگفرش روبروی در حیاط خانه ای برق میزد...
در صدای سنگ هایی که مرد خسته ای روی هم می چید تا راه را هموار کند...
در چرخ های بی توقف دوچرخه کودکی در کوچه بن بست...
در زنبیل پر از میوه پیر زنی در امتداد سراشیبی...
در بوی خوش نان میان گرگ و میش غروب...
در بنفشی عطر لبو های نشسته در سینی گرد...
در رفتن و آمدن گام هایی پر شتاب در خیابانی له شده زیر کفش های آمده و رفته...
در بازی رنگ گل های آشفته در دست ِ دست فروشان...
در واژه های منتظر نشسته پشت ویترین کتاب فروشی ها...
در هیجان فشردن عاشقانه دستی و نشستن لبخندی بر لب میان هیاهوی چشم ها...
در نگاه آرام پیر مردی که رو به حسرت جوانی می رفت...
در انتظار شیرین مادری جوان ، دست بر برآمدگی قلبی که در درونش می تپید...
در افکار غوطه ور خیسی و نامه های باز نشده و نخوانده...
در پاهای ایستاده پشت خط های سفید برای سبز شدن...
... زندگی همه جا جریان داشت و سرچشمه آن نگاه ِ من بود !
بيا ذکر بگوييم
امشب از هستی حرف هایم می خواهم تنها برایت سطری بنویسم ، بخوان.
امشب تمام دوست داشتنم را در واژه ها ریخته ام ، بخوان .
من در شهری برایت می نویسم که مردمانش ، آوازهایشان را فراموش کرده اند. شهری که بی پنجره ترین اتاق ها را دارد و ابری ترین آسمان را.اینجا هر راهی تنها رو به ناپایانی می رود و ما همه هزار راه در پیش رو داریم.
من زیر آسمانی برایت می نویسم، آلوده ابرهای دلتنگی .کنار پنجره ای که تو برایم گشوده ای و گرنه ، من از شهر اتاق های بی پنجره می آیم . این مگر بادی از گذار پنجره بیاید تا یک لحظه فراموش کنم ، راه های ناپایان در انتظار پاهای خشکیده ام با پای پوشی پاره اند. اما چه باک ! اگر تو به راه بخوانیم بدون پای پوش هم می توانم از این کویر داغ عبور کنم ؛ تنها مرا به خود بخوان ، مرا نران.
می روم در گوشه ای از دل می نشینم و شمعی روشن می کنم تا ذکر بگویم... باران... ماه... باران... ماه...! این لحظه که چیزی از اول دنیا نگذشته و چیزی به پایان آن نمانده است بیا چشم های کودکی هایت را به من بسپار، بیا سکوت را چون تحفه ای از من بگیر ، بیا مثل شیشه ها ، قطره های باران را دانه دانه بشماریم ،بیا به روز های دفتر مشق برگردیم ، بیا به میل مان وفادار بمانیم .
من در شهری پر از بهانه برایت می نویسم... تو بهانه نگیر خوبم ، من این جا همه بهانه را گرفته ام ، تو فقط بخوان و ذکر بگو . من می مانم و عاشقی را تمام می کنم ، اما تو هم اگر می خواهی بمان ، بخوان و ذکر بگو...
...باران... ماه... باران... ماه...
مرا ببر
اینجا ناگهان کسی وقت نمی کند برایم دلتنگ شود ، اما من از دلتنگی تمام وقت ها و از تمام راه های ناتمام ِ هر روز می آیم و بلند سلام می کنم و بی پاسخی ِ صدای ِ شنیده نشده ام تا دورها شنیده می شود.
اینجا ناگهان برای تمام سکوت ها ، واژه می آورم و برای تمام چای های سرد شده ، جای دوری برای خیره شدن ، برای تمام لب ها ، لبخند های دوخته شده با نخ های سبز و برای همه قلب ها ، خونی سرخ برای تپیدن . اما اینجا فنجان های سرد شده در سکوت چشم بسته اند وهیچ قلبی نمی تپد.
اینجا ناگهان آغاز همیشه دشوار است ، حتی آغاز ساده مهربان یک سلام... یک نگاه ! و من همیشه چه ساده از دشواری آن می گذرم و با همه ترانه های مهربان به استقبال شنیدن سلام از لبانم می روم.
اینجا ناگهان شب و روز چون توفان ، ناگهان می آیند و می روند و تنها سوزش شنهای نرم و روان در کفش هایم مرا از بودنم در نبودن رویا و کابوس مطمئن می کند.
می دانم چیزی به انتهای این همه ناگهان نمانده است و آسمان ِ زندگی ِ همیشه ام ، چشم به خالی بی رنگی دوخته که نمی یابد ، همان راهی که خانه به دوشان از آن به خانه باز می گردند...
چراغ خانه همیشه روشن است تا هنگام باز گشتت آن را گم نکنی! بیا مرا از اینجا ببر...
قبيله بی چتر
خسته کفش های جاده های همیشه رفتن و همیشه نرسیدن بودم که در نمی دانم کجای رفتن ، تو آمدی و چتر سکوت را بستی.اما تو نمی دانستی من از مردمان قبیله بی چترم... مردمان همیشه می اندیشند آن که از سوی برف می آید با خود چتری دارد، سیاه!
روزهای سکوت، در غربت، آن چه فراموش نمی شود غربت لهجه هاست...اما ، ماه مهتابی ام ! این جا کسی لهجه غریب مرا نمی شناسد. گویی لهجه مردمان شهر من از یاد رفته است... گویی صحابی ماهیچ گاه از خواب برنخواسته است.
جای از گم شدن ها،جایی در بی کجایی ، راهی رو به رفتن های نا پیدا یافتم . بگو راه رو به واحه است یا سراب ؟این همه رفتن و باز این همه راه...این همه نشستن و باز این همه ماندن...بگو تا کجای ماندن و نشستن باید به راه کسی آمدن خیره ماند؟
من و دير ها و دورها
![]()
من در دیرها گم شده ام و تو در دورها به دنبال گم کردن های گاه وبی گاه ، سیب ها را به شاخه آویزان می کنی و جیب های کهنه را زیر و رو.
من در دیرها گم شده ام و او هنوز نگران رسیدن نامه های ریرا ست.
من در دیرها گم شده ام و کفش ها در انتظار پله های ناتمام.
من در دیرها گم شده ام و مهر در میان این همه چشم و دست و شانه های پر از خستگی...
اما در این دیرها برای یافتن یادداشت های درد جاودانگی ، نیازی به زیر و رو کردن جیب های کهنه نیست... برای طی کردن پله های ناتمام ، نیازی به گام های تازه و جستجوی گم کرده های گاه و بی گاه نیست... برای آشنا ماندن با تو ، نیازی به ماندن سر شاخه نیست...چرا که تو چون گیاهی که در شیار تاریک خاک رشد می کند ، آغاز شده ای !
و من در این دیرها می خواهم درامتداد راه کسی نرفتن و راه کسی نیامدن ، گم شوم.
راه
از همان اول راه هم انگار قرار نبود
هيچ خانه ای ...به کفش هايم عادت کند...
حالا فکر می کنم ، يک جای اين همه فکر کردن ، اشتباه آمده ام!
دير می شود
ای کاش می شد زندگی را در نمی دانم کی و کجا ، یک لحظه متوقف کنم تا هر جا که هستی پیدایت کنم ، یا بیایم تا تو مرا بیابی....دیر می شود!
این روزها واژه ها ، مهر و محبت را اسیر خود کرده اند...این روزها حتی سپید ترین کاغذها هم پوشیده از سیاهی واژه های زودگذرند؛پس نمی خواهم بگویم دوستت دارم، نمی خواهم اسیر واژه ها شویم...دير می شود!
اما به قول هیوا "انگار این دیریِِ مقدر، جوهره زندگی ست . اما با این اندوه پشت سر هم دیر آمدن چه کنیم ؟ "...
می خواهم به دريا برسم
دیشب شالیزار لباس مهتابی بر تن با نسیم شبانگاه می رقصید و من بی تو دور از می و مهتاب و مطرب ، میهمان تاریکی بودم .تاریکی که مرا با من پیوند می دهد،تاریکی که جهان را با من همرنگ می کند و آشتی می دهد، تاریکی که دیگر کس را توان دو رویی در آن نیست...شالیزار با لباس بلند مهتابی اش با نسیم گرم صحبت بود...اما سبز! مثل خون من که حتی در تاریکی سرخ است و مثل من که حتی وقتی نمی دانی ، دوستت دارم !
تو بدانی یا ندانی ، چه اهمیت دارد ؟ مگر به هنگام توفان دریا ، رود از جریان بازمی ماند؟مگر وقتی باران می بارد،شبنم سحر گاهی بر گل نمی نشیند ؟ مهم قلبی است که می تپد ، رودی است که می رود و شبنمی است که هر سحر می آید ! من آن قلبم، آن رود ، آن شبنم .
میروم و در راه می خروشم ، مرداب می شوم ، راه می جویم، آرام می روم، سیل می شوم تا به دریا برسم ! چه دریا بخواندم ، چه نه. می روم تا به دریا برسم ، به انتهای بی کران آبی ! مهم رسیدن به دریاست ؛ جنگل و نوای بلبل و خشکی صحرا و سختی کوهستان ، بهانه است . مثل نگاه و نفس و نوازش ...می خواهم به دریا برسم !
به ياد من باش...
مناسب ترین کلمه...خدا
زیباترین کلمه....عشق
پراحساس ترین کلمه...محبت
پرمعناترین کلمه...نگاه
عالی ترین کلمه...دوستی
تلخ ترین کلمه...جدایی
دردناک ترین کلمه...خیانت
بدترین کلمه...تمسخر
و
آشناترین کلمه...تو
...هر جا که می ری به یاد من باش !
هراسم نيست
من تکه ای از تاریکی هستم ، سوالی سمج ، ذهنی ساده ، عاشقی بی عشق ، مسافر جاده ای رو به نمی دانم کجا ،تکه ای از زندگی شما،تکه ای از قلب مهربان مادرم ،گوشه ای از کنج دل دوستانم ، برگی از خاطرات دورترین رهگذر که لحظه ای از کنارم گذشته ، ناشناخته ای در قلمرو رویای انسانی در گوشه ای از زمین...
اگر دوستم نداری ، تظاهر به دوست داشتنم نکن ! اگر باورم نمی کنی ، اصرار نکن که می فهمی ام ! اگر نمی خواهی مرا ببینی ، از من پنهان مکن !
اگر دوستم بداری ، دوستت خواهم داشت ، بیشتر از تو ! اگر دوستی ام را نخواهی ، به آرامی نسیم از کنارت خواهم گذشت بی آن که عطر تو را به یاد بسپارم !
مرا هراسی از نبودن تو در کنارم و نبودن مهرم در قلبت نیست ، مهم قلبی است که می تپد بی کینه ! مهم ، این است که رهایت کنم ! من رها ، تو رها ! عشق رهایی است . زندگی رهایی است و مرگ رهایی است . میخواهم من و ما رها باشیم بی آنکه ذره ای کینه ونفرت بر آیینه مان بنشیند . مهم این است که دل صاف باشد...خواه بمانی و دوستم بداری...خواه بروی و دل برکنی !
قسمت
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت به غیر مکن که این ها خدا کند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی ، خدا کند
آخرين سيب
شب بود و تاریک که برام تعریف کردی سیب سرخی از مادرت گرفتی که بوی ابر میداد...ماه تو آسمون مخملی بود و ابر تو چشم من و سیب سرخ تو قلب تو! از سفرکرده ای گفتی که سیب نذر او بود . از سفر گفتی و نهال سیب...
امروز ابر در آسمان بود و هوای سفر در قلب من...آسمان بارید و من تنها توانستم به اشک هایی خیره شوم که بی امان بر خاک می چکید ؛ قطره ، قطره! با یاد سیب سرخ تو و بوی ابر آسمان گرفته پاییزی ذهنم به پرواز درآمد..
دل سپردم به جست و جوی بی معنایی و به یاد آوردم هنوز مجالی برای حضور نیافته ام...مجالی برای زندگی کردن برای خویش که همه ، دیگران شده ام .
گویی کسی به من می گفت دوباره به زندگی نگاه کن اما من چون ناظری بی طرف بودم ...چون چشمانی خفته در گور . آفتاب نشینی را فراموش کرده ام و نوشتن زیر نور ماه را . حلقه مفقودهای نیست...این زندگی من است.
بگذار باد به هر سو که می خواهد بوزد ، مرا گیسویی نیست که پریشان شود...بگذار راه پر از سنگ باشد ، مرا پایی نیست که از زخمش به درد آیم...اینک این نوشتن برای نمردن است!
تو نمی دانی رنگ غم سرخ نیست و عطر آن ابری؟ رنگ غم آبی است با عطر گل های بهاری...رنگ غم طلایی است با عطر تازه خورشید...
من و تو در تاریکی نشسته بودیم و ماه زیبا ترین صورت آراسته بود و پشت سرت به من خیره نگاه می کرد ، خسته بودیم و این شرح بی نهایتی بود که حتی سکوت هم توان بیان آن نداشت .
می خواهم در امتداد راه کسی نرفتن و راه کسی نیامدن ، گم شوم... آن جا آسمان به رنگ سیب و عطر هوا ابری است...
او که رفته آیا نهال سیب می خواهد ؟ لحظاتی چند از رفتنش نمی گذرد و می دانم تا آخر دنیا باور نخواهم کرد او رفته ، بی آن که عطر ابر شناخته باشد و رنگ سیب را ! او رفته بی آن که من فرصتی برای کاشتن نهال سیب داشته باشم تا او فراموش نکند دوستش داشتم . او رفته است و من حتی فرصت نمی کنم با او از آخرین دیدار بگویم و از آخرین سیبی که به دستم داد!
تو که می دانی نسرین برای همیشه رفته است...چون باد ...چون ابری که می رود و تو هرگز آن را نمی بینی! مهر مادری اش مانده و من و نهالی در دست...لبخند گرمش و سیب نا تمام در دست من...
کاش
هوا ابريست ، کاش می شد از اينجا رفت...رفت به جايی که هيچ جا يی نباشد...
دارکوب و معبد
هزار معبد به يکی شهر...
بشنو:
گو يکی باشد معبد به همه دهر
تا من آنجا نماز برم
که تو باشی.
چندان دخيل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خويش:
درخت معجزه نيستم
تنها يکی درخت ام
نوجی در آب کندي،
و جز اين ام هنری نيست
که آشيان تو باشم،
تخت ات و
تابوت ات...
خوب به خاطر دارم آن روزها از من صبر می خواستی و عشق...و من چه صبورانه به تو مهر می ورزيدم. اما صبوری فايده کرد و نه عشق ...من هم آشيان تو شدم، هم تخت ات و هم تابوت ات...اما تو تنها چون دارکوبی بودی که آشيان و تخت و تابوت برايش نه مهم بود و نه فرق می کرد . تو بودی و من و صدای ممتد نوک تيز تو بر تنه آشيان و تخت و تابوت ...و اکنون از آن همه تنها سکوت مانده و آشيان ويران شده و تخت شکسته و تابوتی بی در...
ای کاش دست تو
من ام آری من ام
که از اين گونه تلخ می گريم
که اين
زايش من
از پس دردی چهل ساله
در نگرانی اين نيم روز تفته
در دامان تو که اطمينان ايت و پذيرش است...
که نوازش است و بخشش است...
در نگرانی اين لحظه ی ياس ،
که سايه ها دراز می شوند
و شب با قدم های کوتاه
دره را می انبارد.
ای کاش که دست تو پذيرش نبود
نوازش نبود و
بخشش نبود
که اين
همه
پيروزی حسرت است،
باز آمدن همه بينايی هاست
به هنگامی که
آفتاب
سفر را جاودانه
بار بسته است
و ديری نخواهد گذشت
که چشم انداز
خاطره يی خواهد شد
و حسرتی
و دريغی.
که در اين قفس جانوری هست
از نوازش دستان ات بر انگيخته،
که از حرکت آرام اين سياه جامه مسافر
به خشمی حيوانی می خروشد...
روز ها ، روزهای سخت بازسازی بنايی است که هزار ها بار ريخته و دوباره هر ّجر دانه به دانه با حوصله و صبر روی هم چيده شده و بالا رفته..اينک آجر های اين بنای قديمی آنقدر فرو ريخته و بالا رفته و فرئ ريخته است که شکسته هايش را نميتوانم به هم بچسبانم...آجر ها هر بار شکسته تر و لب پريده تر ميشود و رهگذران تنها از دور خانه ای ويران ميبينند و ديواری فرو ريخته...حال اين ديوار چگونه؟ چند بار؟ و چرا فرو آمده و بالا رفته....چه اهميت دارد...مهم اين است که هنگام فرو ريختن آواری بر سر ديگران نشوی! مواظب باش وقتی می شکنی شکسته هايت ديگری را زخمی نکند.
جست و جو
-
میان کتاب ها گشتم
-
میان روزنامه های پوسیده پر غبار
-
در خاطرات خویش
-
در حافظه یی که دیگر مدد نمی کند
-
خود را جستم و فردا را.
-
عجبا!
-
جست و جوگرم من
-
نه جست و جو شونده.
-
من این جای ام و آینده
-
در مشت های من
گاهی آسمان می خندد و ابر ها در چشمان من هستند...گاهی اشک در چشم آسمان است و من نفس می کشم..به ياد روز های خوب کودکی در باغچه خانه...من و بوی خاک و آجر های خيس...من و دست گرم پدر و لبخند مهربان مادر...من و کاغذ های سياه مشق...من و دلهره کوچک امتحان ديکته روز بعد...من و دلخوشی بازی با عروسک ها...من و روزهای تکرار ناشدنی کودکی...دلم تنگ است...بيا ره توشه برداريم قدم در راه بگذاريم...ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟
نوشدارو
بارون...بارون...باد و بارون پاییز امروز چهره شهر رو عوض کرده بود.اولین بارون پاییزی بود که بی تاب می بارید تا بگه من اومدم. این پاییز مثل همیشه با پایز های دیگه فرق می کنه ، همیشه همینطوره! همیشه امروز با دیروز و دیروز با پریروز فرق می کنه و ما همیشه فکر می کنیم این روز و این ماه و این فصل رو با هیچ فصل و روز و ماه و سال دیگه نمی تونیم مقایسه کنیم. همیسه غصه ها پر رنگ ترم و شادی ها زود گذر تر...این قانون زندگیه ما آدماست.
ماها عادت کردیم وقتی با کسی کار داریم حالش رو بپرسیم یا این که وقتی طرف از نفس افتاد و از تنهایی و دلتنگی دیگه حوصله هیچ کس رو نداشت تازه یادمون میفته بهش زنگ بزنیم ، بریم ببینیمش یا ازش سراغی بگیریم؛ تازه این در خوشبینانه ترين حالتش هست که اصلا سراغی از آدم های دیر آشنا بگیریم .
اما یادمون می ره آدما چرا دلتنگ میشن، چرا دیگه ظرفیت شون پر میشه و حتی حوصله خودشون رو هم ندارن...چرا غصه می خورن!گریه میکنن!سکوت می کنن! چون تنهاشون میذاریم...دلشون میگیره. چون همراهشون نیستیم و یادشون نیستیم غصه می خورن...بعد از این که دیگه از همه دلشون گرفت و غصه دار شدن...یاد کردن و زنگ زدن و دیدار مثل نوشداروی بعد از مرگه سهرابه.
....آره این روزا هممون نوشدارو شدیم!
نوبت عاشقی
-
راستشو بخواين يه متن آماده کرده بودم براتون بنويسم پراز گلايه...می خواين يه قسمتش رو ببينين؟
-
پس کی نوبت عاشقی می رسه؟! کی اهمیت به تنهایی آدما میده ؟ کی دلتنگی ها ی یه دل دیگه رو می فهمه ؟ کی حوصله شنیدن سکوت دلگیر آدما رو داره؟ تا این حرفا رو میزنی همه می گن ول کن بابا چقدر تو دپرسی آدم دلش می گیره...مات بهت نگاه می کنن و خیلی بخوان بهت احترام بگذارن دو تا آه میکشن و می گن سخت نگیر !چی رو نباید سخت گرفت؟ بی دلی آدم ها رو ؟ یا تنهایی رو؟ ما آدم ها این روزها چقدر آسون از کنار هم می گذریم...فکرشو بکنین از کنار مرده و زنده مثل هم می گذریم. کسی از دیدن آگهی های ترحیم تو روزنامه ها و رو دیوار ها ناراحت نمی شه...همه با اکراه از منار بچه های کوچیکی که کودکیشون رو تو خیابون ها و میون ماشین ها گم کردن میگذرند...هیچ کس حواسش نیست این روزا تو آسمون پرنده نیست...
-
شاید هیچ وقت نوبت عاشقی نرسه...شاید هیچ وقت هیچ کس نفهمه تو دل یه آدم که عاشق نیست اما عشق رو میش ناسه چی می گذره...شاید یه روز حتی نوشتن رو هم فراموش کنم...شاید...
- اين تازه يه قسمت کوچيک بود...اما وقتی اومدم وبلاگ گل ياسم رو خوندم دلم نيود همه اون گلايه ها رو بکنم.خب حقيقت اينه که دوست خوب يه نعمته که منم از اون بی بهره نيستم...هر چند خودم هيچ وقت نتونستم اون جور که دلم می خواد واسه دوستام باشم و نتونستم کاری براشون بکنم اما اونها رو دارم.
-
تا حالا هميشه فکر می کردم اگر آدم مهربون باشه و همه آدم ها رو دوست داشته باشه همه دوستش دارن...فکر می کردم اگر يه روز عاشق بشم ، مهر قلبيه من طرف مقابلم رو هم عاشق می کنه و عاشق نگه می داره . اما اين طور نيست...تازگی فهميدم که احساس آدما فقط می تونه مال خودشون باشه و نبايد اون ها رو واسه احساساتشون سرزنش کرد چه عاشق باشن چه نباشن .
-
به کسی آدم کی رو دوست داره کی رو دوست نداره! به کسی چه آدم عاشق شده و ديگرون هم نمی دونن! به کسی چه آدم دلش گرفته! به کسی چه آدم از ديگرون انتظاراتی داره که برآورده نمی شه! به کسی چه آدم تنهاست و از تنهايی به ستوه اومده! به کسی چه آدم به ته خط می رسه و ديگه هيچ چيز براش مهم نيست! به کسی برنخوره...اما انگاری اکثر ما اين طوری شديم.
نوبت عاشقی
راستشو بخواين يه متن آماده کرده بودم براتون بنويسم پراز گلايه...می خواين يه قسمتش رو ببينين؟
پس کی نوبت عاشقی می رسه؟! کی اهمیت به تنهایی آدما میده ؟ کی دلتنگی ها ی یه دل دیگه رو می فهمه ؟ کی حوصله شنیدن سکوت دلگیر آدما رو داره؟ تا این حرفا رو میزنی همه می گن ول کن بابا چقدر تو دپرسی آدم دلش می گیره...مات بهت نگاه می کنن و خیلی بخوان بهت احترام بگذارن دو تا آه میکشن و می گن سخت نگیر !چی رو نباید سخت گرفت؟ بی دلی آدم ها رو ؟ یا تنهایی رو؟ ما آدم ها این روزها چقدر آسون از کنار هم می گذریم...فکرشو بکنین از کنار مرده و زنده مثل هم می گذریم. کسی از دیدن آگهی های ترحیم تو روزنامه ها و رو دیوار ها ناراحت نمی شه...همه با اکراه از منار بچه های کوچیکی که کودکیشون رو تو خیابون ها و میون ماشین ها گم کردن میگذرند...هیچ کس حواسش نیست این روزا تو آسمون پرنده نیست...
شاید هیچ وقت نوبت عاشقی نرسه...شاید هیچ وقت هیچ کس نفهمه تو دل یه آدم که عاشق نیست اما عشق رو میش ناسه چی می گذره...شاید یه روز حتی نوشتن رو هم فراموش کنم...شاید...
اين تازه يه قسمت کوچيک بود...اما وقتی اومدم وبلاگ گل ياسم رو خوندم دلم نيود همه اون گلايه ها رو بکنم.خب حقيقت اينه که دوست خوب يه نعمته که منم از اون بی بهره نيستم...هر چند خودم هيچ وقت نتونستم اون جور که دلم می خواد واسه دوستام باشم و نتونستم کاری براشون بکنم اما اونها رو دارم.
تا حالا هميشه فکر می کردم اگر آدم مهربون باشه و همه آدم ها رو دوست داشته باشه همه دوستش دارن...فکر می کردم اگر يه روز عاشق بشم ، مهر قلبيه من طرف مقابلم رو هم عاشق می کنه و عاشق نگه می داره . اما اين طور نيست...تازگی فهميدم که احساس آدما فقط می تونه مال خودشون باشه و نبايد اون ها رو واسه احساساتشون سرزنش کرد چه عاشق باشن چه نباشن .
به کسی آدم کی رو دوست داره کی رو دوست نداره! به کسی چه آدم عاشق شده و ديگرون هم نمی دونن! به کسی چه آدم دلش گرفته! به کسی چه آدم از ديگرون انتظاراتی داره که برآورده نمی شه! به کسی چه آدم تنهاست و از تنهايی به ستوه اومده! به کسی چه آدم به ته خط می رسه و ديگه هيچ چيز براش مهم نيست! به کسی برنخوره...اما انگاری اکثر ما اين طوری شديم.
ديگر گلايه هم...
![]()
- این بار می نویسم...چرا؟ چون هیچ شعری پیدا نکردم که با حال و هوام جور باشه به قول معروف فقط به کلمه ها زحمت بیهوده می دادم اگر باز براتون شعر می نوشتم!
- وقتی از سفر شیراز هم بر گشتم نوشتم چون چیزی واسه بیان حالم پیدا نکردم ، چون باید می نوشتم. یک نفر بهم گفت حال و هوای وبلاگت عوض شده ، یه بوهایی ازش میاد! خندیدم و پرسیدم چه بویی...نگفت. شاید چون نفهمیدش.
- در عوض چند شب پیش یکی بهم گفت چرا همش شعر می نویسی...مگه حرفی واسه گفتن نداری؟! در جواب اونم خندیدم و گفتم حالا چون خودم از خودم نمی نویسم ، چون از بیرون رفتن و بستنی خوردن با دوستام و چه می دونم صبح کی بیدار شدم و ناهار چی خوردم و شام کجا رفتم ننویسم یعنی حرفی ندارم...؟
- آه...تو ای پری کجایی؟!! حالا همه بیایین بخونین ببینین من پر حرفم ، پر راز ، پر گلایه ، پر خواهش...پر دلتنگی...دلم گرفته. اما این دلتنگی امشب به اوج خودش رسیده . اونقدر که گزارش کار فردام رو ول کردم از نزدیکای 3 صبح اومدم بنویسم...هر چند نه دردی از من دوا می کنه و نه شما ازش چیزی می فهمید.
- تا کجا باید این چنین رفت و در جواب هر سوالی لبخند زد؟ تا کجا باید رفت و سکوت کرد و چهره پنهان کرد پشت آرامش؟ تا کجا باید رفت و ماند و دید وشنید وصبوری کرد؟
- صبوری...صبوری...سکوت...کسی چه می داند شاید یکی از همین روزها برای همیشه صبوری پیشه کردم و سکوت. کاش میشد عابد و تارک شد و رفت تا به رود رسید . مثل سیذارتا!
- خدایا من در کجای زمین ایستاده ام ....خورشید از کدام طرف طلوع خواهد کرد تا به او پشت کنم مگر سایه ام را ببینم .
- دلم جاده می خواهد در تنهایی و سکوت و تاریکی...جاده ای بی پایان.
- رفتم...گریزانم از دیدارت...رفتم...مکن دیگر یاد من...برو دیگر پیشم نیا...دیگه هیچ کس رو دلم نمی خواد...انگار این تنها به روزهایی برگشته که همیشه از آن فرار می کرد. چه فرار بیهوده ای!چقدر مقاومت...تلاش...صبر...سکوت...لبخند...شور...هیاهو...! برای آن که این روز ها نرسد. اما گویی این لحظات چون سایه به دنبام همه جا بوده اند تا فرصت یابند خود را به تمامی بر من افکنند...بیایید، اینک این منم ایستاده تا تنگ در آغوشتان گیرم. اینک این منم بدون لبخند...صبر...سکوت...تلاش...شور...هیاهو.خود را به تمامی به دستت شما می سپارم ای روزهای تلخ ، ای روزهای هیچ!
- بیایید...حتی از گلایه هم گذشتم...
فراموشم کن...

از برت دامن کشان رفتم ، ای نامهربان
از من آزرده دل کی دگر بينی نشان....رفتم که رفتم!
از من ديوانه بگذر ، بگذر ای جانانه بگذر
هر چه بودی ، هر چه بودم...بی خبر رفتم که رفتم
شمع بزم ديگران شو ، جام دست اين و آن شو
هر چه بودی هر چه بودم...بی وفا رفتم که رفتم
بعد از اين کن فراموشم که رفتم
ديگر از دست تو می نمی نوشم که مستم
با دل دير آشنا گشتم از دامت رها...رفتم که رفتم
بعد از اين کن فراموشم که رفتم...
می رم...
![]()
پا رو عشقت می ذارم
ميرم و تنهات می ذارم
ميگذرم از خاطرات
می رم از گذشته هات
يه سراب بود ، يه فريب
اما اين دل نمی ديد
تو غروب لحظه هاش
طعم مرگ رو می چشيد...
نگو دسته سرنوشته...برامون هر چی نوشته...
نگو که جدايی ما مثل بودن تو بهشته!
ديگه فرصتی نمونده
از تو باز دوباره خوندن
ديگه هيچ بهونه ای نيست ...برای دوباره موندن...
پا رو عشقت می ذارم...می رم و تنهات می ذارم...
فرياد..
![]()
در دل كوه غرور
بر سر قله نور
قلعه اي از فولاد
قد كشيده سوي نور كسي از اين همه من
دستي از اين همه دست
فاتح قلعه نشد
نه به تدبير و نه زور
روح من آن كوه است دلم آن قلعه سرد كه ندارد به درون ترس شكست
هر دم از جوشش خشم يا غم و كينه و مهر ميرود برج دلم دست به دست
آه اي عشق و اميد اي فاتح فتح كن قلعه فولاد دلم دلم از كينه و نفرت پوسيد
برس اي عشق به فرياد دلم ...
سفر...
![]()
ناگهان دریافتم بی آن که بدانم انتظار می کشم... و این تنها سوغات من از شیراز بود که در میان کوله باری از تلخی و درد حاصل از سفر ذهن مرا در نمی دانم کجای زمان و آسمان به خود مشغول کرده بود.
هر چند سفری کوتاه بود اما عصر روز جمعه 10 مهر ماه همه چیز برای من رنگ دیگر داشت ، همه چیز زیبا بود؛ غروب جمعه ، خیابان های خاکی ، بیابان ، خداحافظی از عزیزان و شهر شیراز، حتی بازگشت به تکرار ها ! شاید چون از محیط خفقان آور بیمارستان و درد و رنج و چهره های خسته و درمانده و نگران رها می شدم..از دیدن رنج عزیزی مهربان... و از مستاصل بودن خویش که نمی توانستم برای تسکین او و همراهانش کاری کنم.
رفتم که در انتظار چندین ساعته پرواز با بدنی تب دار و خسته از بی خوابی دو شبه فقط تنها باشم...دور از تمام آن همه چیز هایی که رنجم می داد . رفتم که در انتظار بازگشت به تکرار هر روزه خود باشم...اما انتظارپایانی نداشت . تاریکی از راه رسید وتاریکی برای من یعنی بیداری ، یعنی فکر کردن... و چقدر نیاز به تاریکی داشتم.
آنچه تاریکی و تنهایی و رهایی و انتظار را تکمیل کرد بودن بااویی بود که کنار من و تاریکی نشست...هر چند در سکوت و تاریکی و من توانستم طی ساعتی کوتاه شب و آسمان و جاده و تاریکی و سکوت و شور و نور و شادی و مامان و سون آپ و مخلوط مکزیکی و کرنی داسا بوریتو و سالاد ماکارونی و اشتهای آدم کوچولو های بزرگی که گرسنگی و سیری هیچ نقشی در آن ندارد وپیرمردی با سر تاس که با دستمال سفید می رقصید و چشم های خسته خدمتکاری جوان و شنیدن آهنگ رفتم که رفتم و نازنین مریم و ویولون نواز شب و شهر به خواب رفته وذرت و جمع کردن سفره عقدی در باغ و خیابان بلند با چراغ های زرد را ... یک جا ببینم و حتی شعر شفیعی کدکنی را تفسیر کنم...شبی آرام که از اویی که برای دیدن این همه ، به من کمک کرد و همراهش که تلفیقی از شلمان و بامزی است ، ممنونم...
- " به کجا چنین شتابان ؟"
گون از نسیم پرسید...
- " به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا ، سرایم...
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟"
- " دل من گرفته زین جا...
چه کنم که بسته پایم...
سفرت بخیر اما
تو و دوستی ، خدا را
به شکوفه ها
به باران
برسان سلام ما را..."
اگه...

اگه دنیا مال من بود... یه روزش به کام من بود
بین صد تا سرنوشت ، یکی نوشتنش با من بود
دلت این جا پیش من بود!
اگه ماه تو دست من بود... گوش باد به حرف من بود
یک شب از هزار و یک شب ، قصه هاش از دل من بود
دلت این جا پیش من بود!
اگه مهتاب یار من بود ، خورشید از تبار من بود
وای اگر گریه ابرها یه روزم به حال من بود
دلت این جا پیش من بود!
هر جا رد پای من بود... دو تا چشم دنبال من بود
یه نگاهی که تا چند وقت، سنگینیش رو دوش من بود
یه نفر غیر تو انگار همیشه عاشق من بود
یه نفر بود که وجودش محض دلگرمی من بود...
اینجوری نبود واینجور نمی مونه
حالا صبر کن!
می یاد اون روز که دلت پیشم بمونه
حالا صبر کن!
یه روزی به آسمون می گم همه روزا رو شب کن
به تو می گم واسه من بمیر و تب کن
حالا صبر کن...
من..
![]()
من، خالی از عاطفه و خشم
خالی از خويشی و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن
عشق ، آخرين همسفر من
مثل تو من و رها کرد
حالا دستام مونده و تنهايی من
ای دريغ از من
که بيخود مثل تو
گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن
ای دريغ از تو
که مثل عکس عشق
هنوزم داد ميزنی تو آيينه من
وای، گريمون هيچ ، خندمون هيچ
باخته و برندمون هيچ
تنها آغوش تو مونده
غير از اون هيچ
ای ، ای مثل من تک و تنها
دستامو بگير که عمر رفت
همه چی تويی
زمين و آسمون هيچ
با تو می بينم
همه بود و نبود
بيا پر کن من و ای خورشيد دلسرد
بی تو می ميرم
مثل قلب چراغ
نور تو بودی کی من و از تو جدا کرد
باغ ایرانی
![]()
" باغ ایرانی تنها گل و سنگ و شاخه و خاک نیست...باغ ایرانی تجسمی از هنر است، تنهایی و عشق."
این گوشه ای از مقدمه بهروز دارش بر اثر شبی در باغ ایرانی است که با انتخاب یک موسیقی تبدیل به هنری شد که همیشه در ذهن من و بسیاری از بازدید کنندگان خواهد ماند.
یکی دیگر از کارهای تحسین برانگیز نمایشگاه باغ ایرانی کار گروهی گروه + سی بود؛ این گروه حالات مختلف انسان را در حجم هایی که به جای این که د زمین و رو به آسمان بایستند در آسمان و رو به زمین ایستاده بودند و زمین پر بود از اشعار شاهنامه و حوضچه کوچکی با ماهی قرمز.با نور پردازی زیبایی که شده بود انگار این شما بودید که برعکس همه آدم های آن باغ قدم می زدید...
فیلم کوتاه ماهدخت ، کاری از شیرین نشاط نیز از کارهای زیباایی بود که در شاخه هنر های تصویری ارایه شده بود..." میشه همه این بچه ها مال من باشن...اونوقت من سبز مشم...من گل می دم...". این فیلم از سه دید در سه صفحه به نمایش گذاشته شد که رنگ سبز و زرد در آن نقش ویزه ای دارد.
از دیگر آثار می توان به عکس سرو ابر کوه کاری از محمد رضا جوادی و سکوت زرد قناری کاری از بیتا فیاضی اشاره کرد.
نمایشگاه باغ ایرانی در موزه هنر های معاصر تهران هر روز از ساعت 9 صبح تا 6 عصر برپاست.
من که لذت بردم...البته همراهم همش غرغر کرد و اصلا لذت نبرد و اگر الان ازش بپرسید خوب نمایشگاه چطور بود؟ میگه من خبرش رو توی روزنامه خونده بودم...بد نبود!!! اما کیف کردم...
نعيم..
![]()
نعيم..نعيم..
انتظار چقدر سخته! تو می دونی...اما وقتی اومدم ديدم تو وبلاگت چی نوشتی تلخی انتظار جاشو داد به تلخی اين که هيچ کاری جز دعا از من بر نمياد...برای عزيز ترين دوستم...برای يک انسان...هيچی!
و آدما چقدر آسون می ميرن.انگار هميشه مرده بودن...انگارهيچ وقت جسمشون رو زمين نبوده...تنها چيزی که ازشون ميمونه يادشونه، چيزی که نمی شه گذاشت جلوی پنجره تا هيچ وقت فراموش نشه...چقدر دلم میخواد...
نعيم...
خيلی دلم گرفته...
نظرات ()
